تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

کوانتوم مکانیک یا مختصرا کوانتم از یک ابزار شبیه‌سازی و یا نهایتاً عینکی برای هستی‌شناسی (آن هم سطح خاصی از آن) امروز در حال تبدیل شدن به اسباب‌بازی هر داستان‌نویس و فیلسوف و حتی صحبت‌های کوچه‌بازاری شده‌است. ذات هیجان‌انگیز و اسرارآمیز کوانتم و همچنین مفاهیم یکتا و منحصر به فردی که در سیستم‌های کوانتمی، همچون عدم قطعیت، نهفته است آن را تبدیل به بازیچه‌ای شورانگیز کرده‌است. اما آیا تفاسیر دلربا‌ و زیبایی که از کوانتم مکانیک در دیگر موضوعات سرچشمه می‌گیرد حقیقتی جدید را برای ما روشن می‌کند یا تنها خماری پس از مصرف است؟

امروز تفریح هر کسی که احساس فیلسوف بودن دارد استفاده از مفاهیم کوانتم در دیگر زمینه‌های معرفتی و دینی و … است. ابتدا به بررسی کوانتم می‌پردازیم تا نهایتا از دل آن بیرون آوریم که کوانتم توانایی تبیین و تفسیر چه سیستم‌ها و موضوعاتی را دارد. کوانتم همانند دیگر سیستم‌های بررسی فیزیکی (همچون مکانیک نیوتونی و نسبیتی) شبیه‌سازی مفید و دقیقی است که برای تبیین پدیده‌ها از آن استفاده می‌شود. هدف از ابداع این سیستم برای بررسی پدیده‌های طبیعی پیدا کردن سیستمی است که توانایی تبیین پدیده‌های طبیعی را بهتر از گذشته به ما بدهد و پدیده‌هایی را که در گذشته توانایی تبیین‌ آنها را با ابزار قبلی نداشتیم به ما بدهد. در ادامه توانایی پیشبینی مسایل جدیدی در حوزه‌ی فیزیک نظری و عملی را داشته‌ باشد که به کمک آن می‌توان کوانتم مکانیک را در بوته‌ی آزمایش گذارد و کارایی آن را، در صورت توانایی پیشبینی‌ها، به اثبات رساند. اما با توجه به ذاتی که در تمامی این سیستم‌های تفسیر فیزیکی وجود دارد هیچگاه نمی‌توان از آنها به عنوان آخرین و کاملترین تبیین کننده نام برد. اگرچه در تمامی موارد مشاهده شده صحت خود را به اثبات رسانده باشد با این وجود همواره نمی‌توان گفت که این نظریه آخرین نظریه و کاملترین نظریه است. چرا که همواره اگر از دیدگاه شک‌گرایانه بخواهیم بدان نگاه کنیم نمی‌توان اثبات کرد که آیا تمامی پدیده‌هایی که تا به امروز مشاهده نشده است آیا با این نظریه همخوانی داد یا خیر. بنابراین همواره این نظریه‌ها عدم کامل بودن را با خود به همراه دارند و هیچگاه نمی‌توان ادعا کرد که این نظریه کاملترین نظریه است. هرچند می‌توان دایره‌ی این شک را گسترده‌تر نمود و تا بدان‌جا پیش رفت که صحت آن را زیر سوال برد. اما با این وجود تا همین جا نیز برای ما کافی است برای نتایجی که در ادامه می‌خواهیم بگیریم. تا بدین جا فهمیدیم که نمی‌توان از کوانتم به عنوان کاملترین نظریه نام برد بنابراین در همین‌جا عدم مطلق بودن این نظریه اثبات می‌شود.

خالی از لطف نیست که نگاهی تاریخی نیز به نظریه‌پردازی بشر بیافکنیم. در ابتدا مدل‌هایی بسیار ابتدایی برای تبیین پدیده‌های طبیعی داده می‌شد که هر کدام تنها برای پدیده‌ای خاص همخوانی داشت تا زمان نیوتن نظریه‌ای ارایه گردید که تا قرن‌ها تصور می‌شد که آخرین نظریه و کاملترین نظریه می‌باشد تا حدی که عده‌ای اعلام می‌کنند به پایان علم رسیده‌ایم. هر چند این نظریه توانست کارایی و دقت خود را به سرعت تشان دهد و به کمک آن حرکت سیارات و ستارگان با بالاترین دقت‌ها پیشبینی می‌شد و بر اساس آن دقیق‌ترین گاه‌شماری‌ها نیز به وجود آمد. وسایل و ابزار فراوانی با این قوانین طراحی و ساخته شد و در ادامه انقلاب صنعتی را می‌توان یکی از نتایج آن دانست. مدلی که توانایی پیشبینی و شبیه‌سازی پدیده‌ها را با دقتی مثال زدنی دارا بود و اگر خطایی مشاهده میگردید به علت خطا‌های ساده‌سازی و اندازه‌گیری و انسانی نسبت داده می‌شد. اما با پیشرفت تدریجی علم آزمایش‌های خاصی با دقت‌های بسیار بالایی انجام شد که هیچ گونه سازگاری‌ای با قوانین نیوتنی نداشت. در قرن 19 و 20 این بنیان پوشالی که مکانیک نیوتنی آخر علم است در هم پاشید و از دل این آزمایش‌ها نظریات جدیدی همچون نسبیت و کوانتم مکانیک سر برآوردند.

می‌توان گفت که چنین نظریه‌هایی، تنها هستی شناختی خاصی را به ما می‌دهند که این هستی شناختی حقیقت هستی و پدیده‌ها نمی‌باشد بلکه تنها حد خاصی از آن است که همواره ممکن است سطوح پایین‌تری برای این هستی‌شناسی موجود باشد که توانایی تبیین و تفسیر پدیده‌‌ها را بهتر از نظریات قبلی خود دارا می‌باشند. بنابراین حد آخری که برای نظریات فیزیکی می‌توان در نظر گرفت سطح خاصی از هستی‌شناسی می‌باشد که لزوماً تمامی حقیقت را روشن نمی‌نماید. بنابراین در سایه‌ی چنین نظریه‌پردازی‌هایی با توجه به ماهیت عدم کامل بودنشان نمی‌توانند هستی شناسی مطلق و کاملی را به ما بدهد.

حال که با ماهیت نظریه کوانتمی آشنا گردیدیم می‌توانیم به اصل موضوع برگردیم. عده‌ی بسیاری با توجه به مفاهیمی که از دل این نظریه استخراج می‌گردد تلاش بر اثبات بر مسایل دیگری می‌کنند همچون وجود خدا، تبیین اخلاق به صورت مطلق، تبیین راه کمال و تبیین انسان و مفاهیمی از این قبیل که معمولا در فلسفه‌ی اولا آنها را بررسی می‌کنند. راه سعادت بشر از مکانیک کوانتم می‌گذرد. شاید این تیتر، ظاهری جذاب و مسحور کننده داشته باشد اما آیا می‌توان از نظریه‌ای که تنها ، و نهایتاً، توانایی سطح خاصی از هستی‌شناسی را دارد در معرفت شناسی[1] استفاده کنیم؟! در معرفت‌شناسی ما به دنبال حقیقتی می‌باشیم که با پدیده یا موضوع یا مفهوم در هم تنیده است و هیچ‌راه شکی در آن باقی نمی‌باشد. بنابراین استفاده از نظریاتی که هستی‌شناسی را آن هم در سطح خاصی به ما می‌دهد در معرفت شناسی کاری به شدت عبث و بیهوده می‌باشد (با توجه به تعریفی که از معرفت‌شناسی گردید و در حوزه‌های یاد شده). همچنین در نظریات فیزیکی ما به دنبال تبیین پدیده‌های فیزیکی و طبیعت می‌باشیم بنابراین نمی‌توان به سادگی آن را به مفاهیم و ایده‌های آن را بسط داد. این بدان معنا است که نمی‌توان نظریات فیزیکی را که در حیطه‌ی شناخت ماهیت طبیعت است در محدوده‌هایی همچون انسان‌شناسی[2] و اخلاق و الاهیات به کار برد.

هیچ گذار منطقی‌ای بین یک نظریه فیزیکی، با توجه به ماهیتی که برای آن در نظر گرفته شد، و یک نقطه‌ی شروع فلسفی در دیگر حوزه‌های فلسفه وجود ندارد و اگر چنین کاری انجام گرفت می‌توان گفت که به نوعی دچار سفسطه شده‌است. همچنین چنین برداشت‌های نابه‌جایی، با وجود تمامی زیبایی‌ها و هیجان‌هایی که دارد، از نظریات فیزیکی می‌تواند آثار مخرب و غیرقابل جبرانی هم برای فلسفه هم برای علم به وجود آورد.

مغلطه‌ای بالاتر از این وجود ندارد که ما بخواهیم الاهیات را که ذاتی مطلق دارند و شکی نبایستی در آن راه داد را با استفاده از نظریاتی که خواهان تبیین دنیای مادی می‌باشند و ذاتاً حاوی شک و تردید می‌باشند استفاده نمود. این بدان معنا است با توجه به تمامی زیبایی‌هایی که چنین تبیین‌ها و تفسیر‌هایی دارند با این وجود این تفاسیر هیچ ارزش فلسفی ندارد. بنابراین نظریه‌پردازی در حوزه الاهیات و عرفان و انسان‌شناسی و … هیچ فصل مشترکی با نظریه‌هایی همچون کوانتم‌مکانیک ندارد.

در بسیاری از موارد تنها از شباهت‌های اسمی و کلامی و همچنین با استفاده از تخیلات شگفت‌انگیز برای برقراری ارتباط بین این حوزه‌ها استفاده می‌گردد که در ذات ارزش فلسفی‌ای نمی‌توان برای آن قائل شد و تنها به داستان‌پردازی‌ای هیجان‌‌انگیز تبدیل می‌گردد. به علت شباهت‌های کلامی و زیبایی چنین داستان‌پردازی‌هایی، امروزه چنین فلسفه پردازی‌هایی رایج شده‌است و گرایش فراوان و همچنین حامیان فراوانی پیدا کرده‌است به حدی که امروزه جایگاه قابل توجهی بین علما و فلاسفه پیدا کرده است. اما بایستی توجه گردد که گرایش به چیزی، نشان‌دهنده‌ی برهان و استدلالی بر صحیح و یا سفسطه‌امیز بودن آن نمی‌شود. در نتیجه نمی‌توان بدان استدلال نمود، چون عده‌ای در این زمینه حرف‌هایی زده‌اند و طرفدارانی نیز دارد بنابراین سخنی مطابق بر حقیقت گفته شده‌است.

این نکته نکته‌ی بسیار مهمی است که بایستی بدان توجه کرد. موضوعی فلسفی ممکن است بر حقیقت موجود منطبق باشد اما حقیقتش و یا حتی برهانی برای وجود حقیقتش را از چنین استلالاتی نمی‌آورد بلکه تنها شانس و اقبال و شاید جهت دهی خاصی به چنین استلالاتی است که نتیجه‌ی مورد نظر را به وجود می‌اورد. بنابراین حقیقت، برهانش را از چنین داستان‌پردازی‌هایی نمی‌آورد بلکه جدا از چنین داستان‌پردازی‌هایی حقیقت حقیقت و نیازمند برهانی قاطع و محکم و اصولی است. چنین داستان‌پردازی‌هایی در حال حاضر به ویژه در بحث‌های الاهیات و انسان‌‌شناسی جایگاه قابل توجهی در حال پیدا کردن است و اگر این روند ادامه پیدا کند زنگ خطری است برای پیروان حقیقت و طالبان برهان ناب و دقیق و همچنین نقطه‌ی شروعی است برای انحراف این چنین بحث‌هایی به سراب داستان‌پردازی.  

 

پی‌نوشت: می‌توان نظریات فیزیکی را در حیطه‌هایی همچون جامعه‌شناسی، حیوان‌شناسی، جمعیت‌شناسی, سیستم‌شناسی و … به‌ کار برد اما نیازمند باز تعریف مفاهیم اولیه می‌باشیم و در ادامه بایستی کارایی آن برای هر سیستمی جداگانه به صورت تجربی اثبات گردد.

پی‌نوشت: از نوشتار بالا برداشت روبه‌رو کاملاً اشتباه است: نظریات فیزیکی ارزش بررسی فلسفی ندارند. بررسی‌های فلسفیِ نظریاتِ فیزیکی می‌توانند هستی‌شناسی ما را نسبت به طبیعت بیشتر کنند اما نمی‌توان از این مفاهیم در هیچ‌ کجای دیگر فلسفه استفاده نمود.

پی‌نوشت بی‌ربط: زمان می‌گذرد و پرده از حقایق بر می‌دارد.



[1]  منظور از معرفت شناسی معرفت پیدا کردن نسبت به موضوعی خاص می‌باشد. معرفت به معنای درک مفهوم با موضوع به طور کامل و مطلق می‌باشد بدان معنا که هیچ شکی در آن وارد نمی‌گردد. تعریفی است که تنها برای روشن شدن مفاهیم در این نوشتار از آن استفاده کردیم و به طور کلی معرفت شناسی به شکلی دیگر تعریف و بررسی می‌گردد که ما با تغییر آن در این نوشتار تعریفی یاد شده را برای روشن شدن موضوع برگزیدیم و استفاده کرده‌ایم. که این‌کار از کلی بودن حکم ما نمی‌کاهد.

[2]  به معنای انسان‌شناسی در فلسفه نه در حوزه جامعه شناسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:21  توسط آریا  | 

اول مهر نماد حقارت و توهم دنیای امروز می‌باشد. نماد تمامی بدبختی و زجریست که انسان می‌کشد. نماد تمامی رذالت‌ها و جنایت‌پیشگی‌های انسان است. اول مهر هویت خویش را از هیچ می‌آورد و از هیچ، خود را می‌بافد و نمو می‌کند. اول مهر را نه کودکان و دانش‌آموزان می‌سازند بلکه عناصری به خون آغشته می‌سازند که کودکی کودکان و علم را از دانش‌آموزان می‌گیرند و با آن سنگ‌بنای رذالت‌های خویش را می‌نهند. اول مهر متعلق به جنایت‌پشگان تاریخ بشریست. انان می‌باشد که اول مهر را رقم می‌زنند و در وصف آن می‌بافند و می‌بافند و بدان شاخ و برگ می‌دهند و قربانی آن کودکان خردسالی هستند که در خودخواهی خودکامگان غرق شده‌اند. آری، اول مهر ساخته‌ی دست کسانیست که دستانشان به خون کودکان مظلوم آراسته گردیده است.

بوع تعفن مدارس و اول مهر، هوای سرد و رخوت انگیز پاییز را دو چندان مسموم می‌کند که تنها انسانی قادر است آن را استشمام کند که انسانیت خود را به حراج گذارد و با آن مخدری بگیرد تا دردش را التیام بخشد. نظام تحصیلی انچنان به لجن‌آلوده است که بوی تعفن آن تمامی فضای شهر را پر کرده است. صدای خنده‌های کودکان در این روزها همانند صدای خنده‌ی دیوانگان و از خودبیگانگانی است که چیزی جز صدایشان برای عرضه ندارند. نه روحیست نه هویتی. مدرسه روح و هویت انسان‌ها را می‌گیرد و در عوض کالای پست و حقیر بندگی را عرضه می‌کند.

روح کودکان از آغاز با بندگی و حقارت‌پیشگی پر می‌گردد تا در بزرگسالی بنده‌ی قدرت و شهوت و ثروت باشند. بنده‌ی انسان‌های رذلی که خون آنان را در کودکی نوشیده‌اند. بنده‌ی دنیایی که روحشان را بدان فروخته‌اند. آری، کودکان پاک و معصوم امروز، انسان‌های از روح و وجدان تهی‌ شده‌ی فردا می‌باشند و آغاز این راه مرگبار اول مهر است.

کودکان هویتشان را، انسانیتشان را و تمام وجودیتشان را با خلوص نیت تقدیم خون‌آشامانی‌ می‌کنند که چیزی جز بندگی کودکان را تاب ندارند. علم چیست؟!؟! علم همان مخدریست که درد بندگی کودکان را التیام می‌بخشد اما هویت این علم نه ذات مقدسیست برای شناخت بلکه چون جرعه آبی مسموم و زهرآگین می‌باشد که هر کس که از آن آب بنوشد چون برده‌ای می‌گردد که تنها  مالکش قدرت افسار او را دارد. علم راستین که هدفی جز شناخت ندارد هویت خود را از دست می‌دهد و جای خود را به مخدری می‌دهد که خداوندگاران زمینی به کودکان می‌نوشانند تا آنان را برای همیشه بنده و برده‌ی خویش گردانند.

آینده‌سازان نام به جد زیبایست و برازنده‌ی این مصرف‌کنند‌گان علم است. چه زیبا به کارگرانی که چیزی جز بندگی نیاموخته‌اند تشبیه شده اند. به حق که برازنده‌ی این خفتگان راه حقیقت است. آنان هستند که کاخ‌های قدرت و شهوت و ثروت را می‌سازند و در این وادی پست خویش را به ناچیزی به حراج می‌گذارند.

باران می‌بارد. هوا سرد‌تر و سردتر می‌گردد. فردا اول مهر است و کودکان خمار شده‌اند و نفس نفس می‌زنند. لحظه شماری می‌کنند برای حراجی بزرگ.

 


 

پی‌نوشت (مهم): نوشتار فوق به هیچ عنوان سیاسی نمی‌باشد بلکه با مایه‌های فلسفی نگاشته شده است. بنابراین هرگونه برداشت سیاسی از آن مغلطه می‌باشد. این را به تاکید می‌گویم چراکه امروز به علت آلوده شدن نگاه همگان به سیاست چشمان پاکی وجود ندارد که خالصانه بنگرد.

پی‌نوشت: اول مهر (1) و اول مهر (2)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:12  توسط آریا  | 

اخلاق معنا و مفهومی حقیقی ندارد تنها ارضاگر وجود انسان است وگرنه هیچ چیزی به نام اخلاق وجود ندارد.

خوب و بد تعریفیست در ذهن کودکانه ی انسان برای ارضای هوس های بچه گانه اش.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:3  توسط آریا  | 

انسان از زمانی که چشم گشود خود را در برابر جهانی عظیم یافت و همواره در پی شناخت هر چه بیشتر آن و پرده برداری از اسرار نهان آن تلاش‌های بسیار کرد. طبیعت و جهان پیرامون همچون چمن‌زار تاریکی بوده است که تا به امروز نتوانسته جز اندکی از آن را  روشن گرداند. انسان از روزگار اولیه در جهل بوده و امروز نیز همچنان در همان جهل نسبت به دنیای خارجش قرار دارد. شناخت هرچه بیشتر نه به معنای رفع جهل می‌باشد نه به معنای شناخت حقیقی، تنها معرفتیست تکامل یافته نسبت به قبل و اکثر منابع امروزی تایید کرده‌اند که شناخت پدیده‌ای تکاملی در طول تاریخ، می‌باشد.

دنیایی که در آن پای گذارد هیچ نشانی از یقین در آن وجود نداشت چرا که احساس به خطا می‌رود، شهود عاری از خطا نمی‌باشد و منبع دیگری جز عقل و تفکر برای شناخت او باقی نمی‌ماند. چنان‌چه در تاریخ نیز بسیار دیده‌ایم عقل نیز به خطا می‌رود، و او تنها، در زمان گام بر می‌دارد و آرام آرام در طول تاریخ پیش می‌‌رود. تاریخ را رقم می‌زند بدین‌سان اکنون را به ارمغان آورده است و اکنون حاصل پبشرفت تاریخی انسان از گذشته تا به امروز می‌باشد. زمان حال نه حاصل یک پدیده‌ی تاریخی نه حاصل یک نفر می‌باشد بلکه تمامی تاریخ بشر و تمدن بشری در تحویل این ودیعه به انسان در زمان حال موثر می‌باشد.

نقطه‌ی شروع تمامی اختلافات بشر و مجادلات و حتی پیشرفت‌های تاریخی در تضادی بوده که بین یکایک انسان‌ها وجود داشته و می‌توان آن را به عنوان نیروی محرکه تاریخ نام برد. اما تضاد، خود محصول طبیعی شناخت دنیای بیرونی است. شناختی که در یکایک افراد متفاوت و بعضاً با یکدیگر در تضاد می‌باشد. و این شناخت متغیر (در سطح فردی) به دلیل نبود منبعی برای شناخت یقینی می‌باشد[1]. منبعی که تمامی نوع بشر متحداً آن را تایید کنند و نسبت به آن معرفت داشته باشند تا شناخت حاصل گردد. نبود شناخت یقینی نقطه‌ی آغازی است برای تضاد و اختلاف.

اما بشر از ابتدای تاریخ همواره به دنبال روش و راهی برای دست‌یابی به شناخت یقینی بوده و هست. او روزی به احساس، روزی به عقل و ساخته‌های آن از جمله ریاضیات، روزی به ترکیبی از آن دو و … رجوع کرده است که شاید در سایه‌ی آن بتواند برای خود منبعی برای شناخت یقینی بیابد و به کمک آن بتواند نسبت به دنیای پیرامون خود، عاری از هر گونه خطایی، معرفت پیدا کند. با این وجود مشاهده می‌کنیم که همواره بشر در سایه‌ای از خطا و عدم قطعیت قرار دارد و همچنان درمانی برای این درد تاریخی‌اش نیافته است تا بر روی زخم تاریخی خود بگذارد و آن را التیام بخشد. دردی که از روزگاران نخستین با بشر همراه بوده است و تا به امروز نیز او را همراهی می‌کند، درد عدم معرفت یقینی نسبت به دنیای خارج.

همواره این عدم معرفت یقینی در طول تاریخ منشا بروز اختلافات بسیاری بوده است از جنگ و خون‌ریزی گرفته تا انواع مشاجرات ساده‌ی خانوادگی. اما اگر بخواهیم به صورتی دیگر بدان بنگریم این عدم شناخت یقینی را می‌‌توان نیروی محرکه‌ی تاریخ نامید چراکه پیشرفت تاریخی همواره در گرو تضاد در وضع موجود بوده است و این تضاد خود نتیجه‌ی شناخت متفاوت در افراد متفاوت می‌باشد. نمونه‌ی بارز آن پیشرفت‌های علمی و صنعتی می‌‌باشد که عدم قبول وضع موجود و عدم قبول شناختِ گذشتگان باعث پدید آمدن نتایج جدید و ابداع ابزار و وسایل و کشف پدیده‌های جدید گردیده است. بنابراین عدم معرفت یقینی نه تنها بسیار فاجعه‌‌انگیز نمی‌باشد، بلکه هویت انسانی و تاریخی  با این مفهوم در هم‌تنیدگی عمیقی دارد به طوری که بحث درباره‌ی انسان و یا تاریخ انسانی بدون در نظر گرفتن این مفهوم کاری عبث و بیوده می‌باشد.

در هم‌تنیدگی انسان و تاریخ و عدم معرفت حقیقی از نوعی نیست که بتوان اجزا را از بکدیگر جدا کرد و هر کدام را بدون در نظر گرفتن دیگری بررسی کرد. از طرف دیگر به نظر می‌رسد برای تببین انسان بایستی این خصوصیت را یکی از خصوصیت‌های بارز انسان برشمرد. از طرفی می‌توان گفت که تاریخ به دست انسانی بدون معرفت یقینی رقم می‌‌خورد و مقهوم تاریخ از این مفاهیم جدا نیست همچنین مغهوم انسان نیز از مفهوم عدم معرفت یقینی جدا نیست بنابراین نمی‌توان این سه مفهوم را جدای از یکدیگر توصیف و تبیین نمود. انسان مولد تاریخ، انسان نادانیست که حوادث را در دامان طبیعت رقم می‌زند.

از اینجاست که تنهایی، که بسیاری از نویسندگان در پی توصیف آن برآمده‌اند، معنا پیدا می‌کند و انسان فلسفی جدای از این مفهوم معنایی ندارد. چرا که انسان موجودی تنهاست و تنهایی یک مشخصه‌ی انسانی می‌باشد. انسان تنها آفریده شد و تنها از دنیا می‌رود و تا زمانی که تنها باشد انسان است. روزی که تنهایی از بشر گرفته شود دیگر انسان انسان نیست بلکه موجودیست بیگانه با هویت واقعی خویشتن. دنیای مدرن امروز در پی راهیست که تنهایی انسان را که پایه‌های هویت او را تشکیل می‌دهد می‌خواهد از بین ببرد و زمانی که این تنهایی از بشر گرفته شود بدان معناست که انسانیت انسان از او گرفته شده است و دیگر او انسان نیست بلکه موجودیست در این پهنه‌ی پهناور هستی که هیچ اختیاری از خویش ندارد.

انسان بی‌اغراق، تنها، در پرتوی این تنهایست که می‌تواند خویش خود را ارضا کند، هویت خویش را باز شناسد و پرتو بر حقیقت وجودیش افکند. انسانِ تنها، به حقیقت وجودی خویش دست می‌یابد و دیگر ان را دستمایه‌ی بازیچه‌ی دیگران قرار نخواهد داد بنابراین حاکمیت‌های خودکامه به دنبال از بین بردن تنهایی و هویت واقعی انسان‌ها می‌باشد که در سایه‌ی آن بر انسان‌ها حکمرانی کنند.

تا به امروز تاریخ محصولِ دستِ انسان‌هایِ تنها بوده است انسان‌هایی که خویششان را فدای خودخواهی‌های دیگران نکرده‌اند و هویت‌شان را به خود‌کامه‌گان نفروخته‌اند. شاید از نگاهی دیگر بتوان انسان تنها را به انسان جاهل تشبیه کرد چراکه انسانِ تنها، نتیجه‌ی عدم معرفت یقینی به دنیای خارج است و اگر جهل را همان عدم معرفت یقینی در نظر بگیریم، انسان تنها، همان انسان جاهل می‌باشد[2].

انسان جاهل است که تاریخ را رقم می‌زند.

 



[1]   بایستی توجه کرد که نوشتار کنونی و نتایج حاصله تماماً نتایجی است که نویسنده بر اساس مشاهدات، مطالعات و تجربیات و تفکرات خویش تا بدین لحظه بدست آورده‌است. بنابراین مطلقاً چنین نظری ندارد و خود ممکن است شامل تکامل تاریخی گردد و در آینده تصحیح و تکمیل شود. در این باره نیز نقد یکایک دوستان عزیز می‌تواند مفید فایده واقع شود.

[2]  هدف این دست نوشتار‌ها توصیف انسان است نه ارایه‌ی راه‌کار. ما همچنان در مرحله‌ی توصیف قرار داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط آریا  | 

امتحانا تازه شروع شده ....

امیدوارم نوشته ی بعدیم یک نتیجه گیری فلسفی باشه از آنچه که تا به حال نوشتم ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:55  توسط آریا  | 

همواره در مسائل روزمره از شهود خویش برای شناخت محیط پیرامون خویش استفاده می‌کنیم و آن را روشی سودمند برای دست‌یابی به شناخت می‌دانیم. اما آیا سودمندی روش به معنای شناخت یقینی می‌باشد؟!

در گزاره‌های تجربی و علوم تجربی ما از شهود به کرات استفاده می‌کنیم. با این وجود همانگونه که روشن می‌باشد ما هیچ‌گاه در این علوم ادعای شناخت کامل (شناخت یقینی) را نداریم. و همچنین همواره فلاسفه در بررسی‌های فلسفی خود به دنبال روش‌هایی برای پیدا کردن شناخت یقینی بوده و هستند. برای نمونه دکارت با مکتب شک خویش هدفش ایجاد مکتبی با یک دیدگاه معرفت یقینی بوده است و به دنبال آن فلاسفه‌ی دیگری که با استمداد از روش‌های دیگر به دنبال شناخت یقینی بوده و هستند. هدف ما در این نوشتار این است که بررسی کنیم که آیا شهود توانایی دادن شناخت یقینی را به ما دارد یا خیر.

شهود با توجه به خاصیتی که دارا می‌باشد در تمامی موارد مختص فرد است بدان معنا که هر فرد نسبت به قضایای گوناگون شهود دارد و این شهود ممکن است فرد به فرد متفاوت باشد بنابراین دیدگاه شهودی دیگاه فردی می‌باشد که لزوماً با افراد دیگر یکسان نمی‌باشد. دراینجا ما می‌توانیم همواره فرض کنیم که در قبال موضوعی خاص اگر شهودی وجود داشته باشد می‌توان فرض نمود که فردی وجود دارد که دقیقاً به نقیض همان گزاره شهود دارد. حال نسبت به موضوع خاصی دوگزاره وجود دارد که نقیض یکدیگر می‌باشند و ممکن است هر فرد به یکی از موارد فوق شهودی پیدا کند. حالت دیگر آن است که نسبت به موضوعی خاص دسته‌ای از شهودهای غیر قابل جمع با یکدیگر وجود دارد (که دسته‌ی اول حالت خاصی از این دسته می‌باشد)  در اینجا نیز هر فردی امکان دارد به یکی از این گزاره‌های موجود شهود پیدا کند.

در اینجا به بررسی این نکته می‌پردازیم که آیا تمامی شهود‌های ما در دسته‌های بالا قرار می‌گیرند یا خیر. اگر ما به شهود خود نسبت به یک قضیه به صورت یک گزاره نگاه کنیم همواره می‌توان برای آن گزاره نقیضی را بیان نمود بنابراین همواره می‌توان شهود‌ها را حداقل در دسته‌ی اول قرار داد و همچنین می‌توان فرض کرد که حداقل یک نفر می‌تواند وجود داشته باشد که به گزاره‌ی فوق شهود پیدا کرده است. بنابراین گزاره‌های شهودی همواره در یکی از دسته‌های بالا قرار می‌گیرند.

بنابر موارد گفته شده هیچ‌گاه نمی‌توان گفت که شهود می‌تواند حامل معرفت یقینی باشد. بنابراین در تحلیل‌هایی که ما به دنبال منبعی برای معرفت یقینی می‌باشیم نمی‌توان از شهود استفاده کرد. کاربرد شهود را می‌توان در مواردی پیدا کرد که ما نیاز به معرفت یقینی نداریم. اما خود باز نیز جای بحث دارد که آیا شهود منحرف کننده از حقیقت می‌تواند باشد یا خیر.

به نظر می‌رسد برای اینکه بتوان از شهود استفاده‌ی منطقی کرد نیازمند تحقیق تجربی برای آن می‌باشیم و نمی‌توان از روش‌های دیالکتیکی برای تبیین قضایا به کمک شهود استفاده نمود جز در مواردی که تایید تجربی با خود به همراه داشته باشد بنابراین همواره در شهود یک رابطه‌ی رفت و برگشتی وجود دارد بدان معنا که از تجربه شهودی بدست می‌آید و برای تحقیق درستی آن دوباره نیازمند تجربه می‌باشیم. اما از شهود به عنوان منبعی برای معرفت یقینی نمی‌توان استفاده نمود و کسانی که شناخت خود را بر اساس شهود قرار می‌دهند همواره می‌تواند گفت که در معرض خطا می‌باشند.

 

پی‌نوشت: نوشتارهای فوق نوشتارهایی اولیه است و نویسنده در ابتدای راه معرفت شناسی قرار دارد بنابراین نمی‌تواند گفت که نوشتارهای فوق عاری از خطا و لغزش می‌باشد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:12  توسط آریا  | 

گل یخ توی دلم جوونه کرده ...

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم ...

اَه ، اَه ، اَه ، اَه .... فقط می‌تونم بگم اَه ... همین ...

فقط کتاب می‌‌خونم، آهنگ گوش می‌دم، فیلم می‌بینم ... دهنم هم می‌‌بندم که نخوام حرفی بزنم که به دل بعضیا خوش نیاد ...

وبلاگ بچه‌ها رو می‌خونم و گریه می‌کنم. آخرش می‌پرسم چرا ؟! چرا بعضی چیزا این قدر هزینه داره ... هی بشین برای مردم قضیه رو از سطح کلان تحلیل کن، اما کی که بگه بابا همه آدم هستن، بعضیا از بعضی دیگه آدم تر نیستن ... دلم می‌خواست منم یاد بگیرم که چه جوری یه آدم می‌تونه بی‌احساس باشه اگه کسی بلد بود به منم بگین که بیام یاد  بگیرم ... لازم می‌شه

یه سوال بپرسم؟! چرا بعضیا هستن و بعضیا نیستن؟!

آخرش چی؟! تا حالا فک کردین این همه کار آخرش چی؟! فک کنم تا حالا واقعاً یکی‌تونم به این فکر نکرده ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:43  توسط آریا  | 

 

انسان[1] موجودی رها شده در تاریخ و در تنهایی خویشتن می‌باشد. اما از کجا بایستی آغاز کرد. آیا نقطه‌ی شروع شناخت انسان اخلاق است ؟! یا آرزوی‌هایش ؟! انسان چیست ؟! این پرسش بنیادین است که سال‌ها فکر و ذهن بشر را به خود معطوف مرده است و همچنان جوابی درخود بدان داده نشده است. اما برای جاری شدن در این جاده‌ی شناخت بایستی از کجا شروع کنیم؟! یا بهتر بگویم از کجا نبایستی شروع کنیم.

" مایکل مردی سیه چهره بود که همواره صداقت و پاکی را عنصر بی چون و چرای زندگیش تصور می‌کرد معشوقه‌اش را برای اولین بار در کاباره‌ای در  یکی از مناطق حاشیه‌نشین شهر دیده بود. ماری زنی با قد بلند بود که همواره لبخندی شیطنت‌آمیز بر لب داشت. اما برخلاف مایکل زندگی را دروغی می‌پنداشت که بایستی برای نگه داشتنش دست به هرکاری می‌زد. اغلب پنهان‌‌کاری و در خفا زندگی کردن را می‌ستود و همواره دوست داشت دور از دید دیگران زندگی خصوصی‌اش را بگذراند. در نقطه‌ی مقابل او مایکل زندگی‌ را هنگامی هیجان‌انگیز و آرامش بخش می‌یافت که هیچ نقطه‌ی تاریکی را در آن باقی نمی‌گذارد و همواره آن را با دیگر دوستانش تقسیم می‌کرد. اما هیچ کدام انسانی مذهبی نبودند. هنری که واسط آشنایی آنان بود فردی فوق‌العاده مذهبی و خشک بود تا حدی که سال‌ها خود را به خاطر آنکه این دو نفر را با یکدیگر اشنا کرده بود نمی‌بخشید و هر شب از خدایش طلب بخشش می‌کرد. حقیقت زندگی برای این سه نفر که سال‌های سال است یکدیگر را می‌شناسند متفاوت بود یکی انسانی صادق در پشت اتاق‌های شیشه‌ای که ماوراء و طبیعه را جز برای سرگرمی دوست نمی‌داشت و دیگری محبوسی در رویاهای بچه‌گانه‌اش بود که برای دورنگاه داشتن آنها از چشمان نامحرمان دست به هر کاری می‌زد و هنری نیز انسانی خشن در عین‌حال معتقد به اصولی بود که دیوارهای زندگی او را محصور خود کرده بودند و به چیزی فراتر از آن نمی‌اندیشید.[2] "

انسان چه موجودی است که می تواند تمامی این خصوصیات را که در عین حال با یکدیگر در تناقضند با هم داشته باشد!؟ آیا چیزی که از انسان می‌شناسیم تنها شمای جسمانی اوست که او را از دیگر موجودات جدا می‌گرداند یا اینکه چیزی فراتر وجود دارد که انسان را انسان می‌گرداند مفهومی که ما نام انسان را بر او می‌نهیم چرا می‌تواند تا بدین حد تناقض‌امیز رفتار کند؟!

در عین حال که مایکل و هنری از یک طرف و مایکل و مری از طرف دیگر دو هویتی متناقض را از خود بروز می‌دهند با این وجود همه‌ی انها انسان می‌باشند و مفهومی واحد را منتقل می‌کنند. مفهومی که می‌تواند در عین یگانگی از خود نمودی متناقض بروز دهد که هیچ‌گاه با یکدیگر قابل جمع نمی‌باشند. انسان ماهیتی‌ست که در عین یگانگی و وحدتی که در این مفهوم وجود دارد می‌تواند از خود نمودهایی متناقض را بروز دهد نمودهایی که در قالب رفتار، تفکر و بیان با یکدیگر متفاوت می‌باشند. این تناقض موجود نقطه‌ی گذاری است برای رسیدن به هویتی واحد و مستقل با نام انسان که می‌‌تواند به شکل‌های گوناگونی خود را بروز دهد. برای رسیدن به وحدت نیازمند کلی می‌باشیم که می‌تواند به هنگام بروز از خود جنبه‌های گوناگونی را نشان دهد و همین عامل است که جریان زندگی را تضمین می‌کند و به زندکی و تاریخ سیالیت می‌بخشد. اگر انسان‌ها سازندگان تاریخ در نظر بگیریم همین تضاد‌ها و تناقض‌ها می‌باشد که تاریخ را پویا می‌گرداند و آن را از ساکن بودن خارج می‌کند. همین تضاد و تناقض است که وجود حرکت و تغییر را تضمین می‌کند.

تناقض، نمودِ بیرونی مفهومی واحد می‌باشد که بایستی با تحلیل صحیح این تناقض، راه را برای بررسی انسان هموار گردانیم یعنی با آشتی دادن تناقض‌ها در سایه‌ای کاملاً فلسفی مفهوم انسان را تبیین و روشن گردانیم. برای این‌ کار نیازمند روشی فلسفی هستیم که بر تناقض‌ها موجود فایق آید و ابهام آن را برطرف سازد و از داخل آن وحدتی را بیرون کشد و انسان را تبیین گرداند.

اما بار دیگر انسان و جنبه‌های گوناگون آن را بررسی می‌کنیم تا ببنیم تا چه حد تناقض در نمود ظاهری انسان جدی می‌باشد.

با توجه به آنچه که در نوشتارها‌ی پیشین با نام تنهایی (1) و (2) آمد به کرات این تناقض‌ها را آشکار کردیم و انها را از دل خصوصیاتی بیرون کشیدیم که تناقض را امری طبیعی می‌داند و انسان بایستی این مفهوم را به همراه خود به دنبال کشد وگرنه هنگامی که این تناقض‌ها از بین رود چرخ زندگی متوقف می‌گردد و انسان دیگر انسان نمی‌باشد. برای برطرف کردن تناقض بایستی از روش دیالکتیکی استفاده کرد. در این روش با در نظر گرفتن تناقضات و روش موجود می‌توان مفاهیم جدیدی را تعریف نمود که در آنها تناقض‌ها موجود برطرف گردند. در این روش پس از به وجود آمدن مفاهیم جدید این تناقض‌ها در مفهوم جدید از بین می‌روندو در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. اما ممکن است خود مفهوم جدید با مفهوم دیگری در تناقض باشد که فهم این مفاهیم در کنار یکدیگر متضمن وجود هر دو مفهوم می‌باشد که خود غیرقابل جمع با یکدیگرند بنابراین دوباره با استفاده از این روش مفاهیم جدیدی تعریف می‌گردد که تمامی موارد قبلی را با یکدیگر در بردارد و تناقض موجود در آنها را حل نموده است. این روش را تا جایی ادامه می‌دهیم که در آن مفهوم نهایی خود دارای تناقض داخلی نباشد و نبایستی با در کنار قرار گرفتن در مفهومی دیگر که متناقض با آن می‌باشد وجودش قابل درک باشد. بنابراین تنها هنگامی می‌توان انسان را تبیین نمود که این مفهوم را که تمامی موارد قبلی را در کنار یکدیگر در بر دارد و همچنین نیازمند مفهومی متناقض نمی‌باشد تا معنا پیدا کند.

 با توجه به آنچه که در بالا در تبیین دیالکتیکی قضیه ذکر گردید نمی‌توان اختیار را نقطه‌ی شروعی در نظر گرفت چراکه نیازمند مفهومی متناقض با خود برای تبیین می‌باشد. اختیار در نقطه‌ی مقابل جبر قرار دارد که نمی‌توان این دو مفهوم را جداگانه و با در نظر نگرفتن مفهوم متضاد خود بررسی نمود و هر دو با یکدیگر معنا و مفهوم پیدا می‌کنند. پس اگر حتی اختیار نقطه‌ی گذاری برای ما باشد باز نمی‌تواند نقطه‌ی نهایی که در آن انسان معنا پیدا می‌کند باشد بنابراین ما بایستی به دنبال آن نقطه‌ی انتهایی بگردیم که شرایط گفته شده را دارا باشد.

در مقالات قبلی با استفاده از مفهوم اختیار و شناخت توانستین از روش‌های قیاسی موارد فوق‌الذکر را روشن کنیم اما برای تبیین انسان به عنوان مفهومی کلی نیازمند هستیم که درباره‌ی اختیار و شناخت نیز انسان را تبیین کنیم تا بتوانیم مفهومی کلی و خودسازگار را برای انسان به وجود آوریم که در آن هم موارد فوق‌الذکر حل شده می‌باشد هم درخود مفهوم ناسازگاری داخلی وجود ندارد. اما شاید با اینکار ما از انسان فراتر رویم و روحی را تبیین کنیم که انسان جزیی از آن کل می‌باشد. حال ما به دنبال تعریف این روح می‌رویم. در قسمت شناخت هگل به اندازه‌ی کافی نوشتار نوشته است و این قضیه را در کتاب " پدیدار شناسی روح " خود روشن نموده است که اگر فرصتی بود شاید در مقاله‌ی بعد به تشریح آن پرداختیم. اما او روح مطلق را به عنوان سوژه‌ی شناخت (عامل شناخت) و همچنین ابژه‌ی شناخت (محمول شناخت) عنوان می‌کند. که در آن مفاهیمی همچون خود-آگاهی در روح و شناخت و علم مطلق را تبیین و بررسی می‌کند و همچنین انسان را جزیی محدود از این روح بیکران مطلق می‌داند.

اما با توجه به مطالعاتی که من داشتم مواردی را که به بررسی اختیار از روش دیالکتیکی بپردازد پیدا نکردم. (شاید این موضوع به دلیل عدم آگاهی نویسنده از وجود مطلبی در این باره می‌باشد.) همچین دانسته‌های خود را در این زمینه آنچنان کم می‌دانیم که جایز نمی‌دانم در حال حاضر نظری در این باره عنوان کنم.

تا بدین جا انسان را سوژه‌ی صاحب اختیاری تعریف می‌کنیم. اما این مقاله برای تبیینی فلسفی نوشته نشده بود بلکه همانگونه که در مقدمه نیز آمده بود تنها هدفش بررسی انسان به صورتی دقیق‌تر و موشکافی انسان از جوانب گوناگون بود. همچنین با ذکر مطالب فوق‌الذکر توانستیم مواردی را یار کنیم که نمی‌توان تعریف انسان را از آن موارد شروع کرد بیان کردیم.

 

پی‌نوشت: امیدوارم نوشتار بعدی درباره‌ی آگاهی و شناخت باشد با بررسی تاریخی قضیه و همچنین روشن‌تر کردن آگاهی از دیدگاه هگل برآیم.

پی‌نوشت: این نوشتار بسیار ناقص و نادقیق می‌باشد اما شروعی بود برای بازگشت به نوشتن.



[1] این مقاله سیاسی نمی‌باشد بنابراین کسانی که به دنبال یک نوشتار سیاسی می‌گردند توصیه می‌شود آن را نخوانند. این نوشتار تنها هدفش بررسی انسان به معنای عامش می‌باشد.

[2] می‌توانستیم با تصویر ایران سیاست‌زده‌ی امروز به نحوی زیبا‌تر و ملموس‌تر و گویاتر حق مطلب را ادا کنیم اما با توجه به اینکه شاید برداشت‌های سویی از ان می‌شد از این کار خود داری کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:56  توسط آریا  | 

تکرار و تکرار باز هم تکرار

و تاریخ بار دیگر تکرار می شود ....

نمی دانم چرا از تاریخ درس نمی گیریم و ذره ای برای پیشرفت تاریخی اهمیت قائل نیستیم  ....


از امروز تا اطلاع ثانوی که دیر نمی باشد انصراف خود را از نویسندگی اعلام می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:39  توسط آریا  | 

ای کاش سالی ۲ بار انتخابات داشتیم یه ذره تلویزیون از یکدست بودن بیرون میومد و قابل تماشا می شد...

اما دریغ دریغ دریغ .................

دریغ از خیلی چیزا ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط آریا  |