تبليغاتX
تا آزادي...!

تا آزادي...!

 

انرژي در جهان امروز به يكي از دغدغه‌هاي اصيل بشر تبديل گشته است. جنگ نسل آينده، جنگ بر سر انرژي و منابع انرژي مي‌باشد. شعار انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست نقل و نبات هر كوچه و بازاري شده است. حال در اين نوشتار به دنبال آن هستم كه ببنيم آيا به راستي انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست يا نه شعاري است تحميل شده كه براي مشروعيت بخشيدن به آن دست به هر كاري مي‌زنند.

 

دولت هر كشوري براي كارهايي كه انجام مي‌دهد بايستي مشروعيتي حداقلي را براي انجام آن كار كسب كند چرا كه در كشورهايي كه دولت برآمده از راي مردم مي‌باشد بايستي با آرا و نظرات و دغدغه‌ها و مشكلات مردم هماهنگ باشد. انرژي هسته‌اي كه هزينه‌هاي گزافي را براي كسب آن داده‌ايم (انواع قرارداد‌ها، تحريم‌ها، انزواها، هزينه‌هاي مالي و ... ) بايستي در توده‌ي مردم كاري معقول و ضروري به نظر رسد چرا كه اگر خلاف آن باشد دولت و كارهايي كه انجام مي‌دهد مشروعيت خود را از دست مي‌دهد و نارضايتي عمومي را، كه مشكلات عمده‌اي را در پي خواهد داشت، به دنبال دارد. حال شايسته است كه ببنيم اين مشروعيت بخشي به دستيابي به انرژي هسته‌اي منفعت عمومي را به دنبال داشته است يا بر عكس.

 

رسانه‌ي ملي (راديو، تلويزيون و روزنامه‌ها) در دست دولت مي‌باشد و در تمامي برنامه‌ها و اطلاع رساني‌ها  از انرژي هسته‌اي و دست‌يابي به آن دفاع مي‌گردد. بنابراين توده‌ي مردم با مشاهده‌ي اين تبليغات رنگارنگ ناخودآگاه به سوي آن جذب مي‌شوند و در ضمير ناخودآگاه آنان نقش مي‌بندد كه به راستي انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست. رسانه‌ي ملي همچون پتكي مي‌ماند كه بر سر بيننده كوبيده مي‌شود و كاملاً يك طرفه به قضيه نگاه مي‌كند و با زيبا نمايي مسأله و از بين بردن پيامدها و آثار نامطلوب آن نقش زيبايي در ذهن هر ايراني حك مي‌كند. هيچ گاه به درستي اين قضيه در رسانه‌ي ملي و آنچه كه هر ايراني روزانه مي‌بيند  مورد بررسي قرار نمي‌گيرد. اما رسانه‌ي ملي تنها براي مشروعيت بخشيدن به اين موضوع كافي نمي‌باشد بنابراين در ادامه مكانيزم‌هاي ديگري بايستي طراحي گردد كه هر ايراني خود فرياد "من انرژي هسته‌اي مي‌خواهم" سر دهد.

انرژي هسته‌اي زماني نياز به آن احساس مي‌گردد و مردم نسبت به داشتن آن حساس مي‌شوند كه معضلي همچون كمبود توليد انرژي، كمبود منابع انرژي، هزينه‌هاي سرسام‌آور انرژي و نياز به انرژي سازگار با طبيعت به وجود آيد و هنگامي كه انرژي هسته‌اي برطرف كننده‌ي اين معضلات باشد رضايت عمومي مردم در دست‌يابي به آن را به همراه دارد. بنابراين بهترين راه براي مشروعيت بخشي به دست‌يابي به انرژي هسته‌اي نشان‌ دادن معضلات منابع انرژي موجود و برطرف شدن آنها در صورت دست‌يابي به انرژي هسته‌اي مي‌باشد.

ما در اينجا به نقش رسانه‌ي ملي نمي‌پردازيم بلكه مكانيزم‌هايي كه به نظر مي‌رسد طراحي شده اند براي مشروعيت بخشي به دست‌يابي به انرژي هسته‌اي را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

 

1.            هزينه‌هاي سرسام‌آور انرژي: چندي است كه قبض هاي برق بدين صورت مي‌آيد كه در آن دو هزينه آمده است. 1. هزينه‌ي پراخت شده توسط دولت (سوبسيتي كه به برق مصرفي تعلق مي‌گيرد) 2. هزينه‌ي قابل پرداخت براي مصرف كننده (كه مصرف كننده به بانك به عنوان هزينه‌ي برق مصرفي خود مي‌پردازد)  كه در آن هزينه‌ي پرداخت شده توسط دولت تقريباً 10 برابر هزينه‌ي قابل پرداخت براي مصرف كننده مي‌باشد. يعني هزينه‌ي واقعي كه براي برق مصرفي مي‌شود تقريباً 10 برابر هزينه‌اي است كه ما مي‌پردازيم. اگر روزي دولت اين سوبسيت را بردارد ناگهان فشار شديدي به خانواده‌هاي قشر كم درآمد جامعه وارد مي‌گردد به نحوي كه هزينه‌ي دوم پس از اجاره‌خانه هزينه‌ي برق مصرفي مي‌شود. جدا از اين‌كه آيا هزينه‌ي ياد شده در قبض‌ها هزينه‌هاي واقعي مي‌باشد يا ساختگي بيان اين ارقام و نوشتن آنها باعث مي‌گردد كه مصرف كننده به اين فكر فرو رود كه آيا مي‌توان روش‌هايي را ايجاد كرد كه هزينه‌ي برق مصرفي كاهش يابد و خود به خود توده‌ي مردم به انرژي هسته‌اي به ديده‌ي مثبت مي نگرند چرا كه اين چنين القا شده است كه هزينه‌هاي آن بسيار پايين تر از هزينه هاي منابع انرژي موجود مي باشد.(ما در اين نوشتار به دنبال بررسي صحت يا عدم صحت اين موضوع نمي‌باشيم كه آيا با استفاده از انرژي هسته‌اي برق ارزان‌تر مي‌شود يا خير. تنها روش‌هايي كه براي مشروعيت بخشيدن به دستيابي به انرژي هسته‌اي را بررسي مي‌كنيم.)

2.            كمبود توليد كننده‌هاي انرژي: هنگامي كه برق را نيز مانند آب و بنزين جيره‌بندي مي‌كنند در اخبار اعلام مي‌كنند كه با كمبود برق مواجه هستيم و آمار (نمي‌توان در مورد صحت آنها نظري داد)  گوناگوني از واردات برق خبر مي‌دهند و هنگامي كه شهروندان شهر‌هاي گوناگون از برق در ساعات متعددي در شبانه روز بهره‌مند نمي‌باشند، بنابراين مردم به هر روشي به دنبال رفع اين مشكل بر مي‌آيند كه اولين آنها صرفه‌جويي مي‌باشد اما با اين وجود دولت همواره بر كمبود آن تاكيد دارد و جيره‌بندي‌هاي متعددي را اعلام مي‌كند. برق نقاط مختلف در ساعات متعددي قطع مي‌باشد. حتي بعضاً مواردي شده كه شهري ساعت‌ها از برق محروم باشد. تمامي اين كمبود‌ها (كه به نظر نويسنده‌ي اين مقاله ساختگي مي‌باشد يا حداقل مي‌توان از آنها جلوگيري كرد بنا به دلايلي كه در مقالات بعدي ذكر مي‌گردد.) بدان جهت مي‌باشد كه به نوعي كمبود انرژي را در توده‌ها القا كنند اين‌چنين خانواده‌هاي پردرآمد نيز به همراه خانواده‌هاي كم درآمد به فكر رفع اين معضل مي‌افتند كه اولين گزينه‌ي آن انرژي هسته‌اي مي‌باشد كه رفع كننده‌ي نياز‌ انرژي كشور مي‌باشد.

3.             نياز به انرژي سازگار با طبيعت: اين قسمت را رسانه‌ي عمومي انجام مي دهد و درجه‌ي اهميت آن از دو مورد بالا بسيار كمتر مي باشد و تنها تاكيدي‌ست كه توده‌ها را از انتخاب خود راضي مي‌كند و اثر چنداني در تصميم‌گيري آنان ندارد.

 

اين مشروعيت بخشي به قيمت محروم كردن مردم از خدماتي است كه دولت بايستي براي آنها محيا كند. يعني دولت با ابزاري كه خود در دست دارد مردم را مجبور به تن دادن به خواسته‌هاي دولت مي‌كند. و اين بدان معنا است كه از محروم كردن مرم از حقوق مسلم خود (كه همانا استفاده از برق با قيمت كم مي‌باشد.) به برنامه‌هاي دولت مشروعيت مي‌بخشد و اين برنامه به عنوان حقوق مسلم ملت ايران نام مي‌گيرد در حالي كه حقيقتاً دست‌يابي به انرژي هسته‌اي حقوق مسلم آنها نمي‌باشد بلكه استفاده از انرژي حقوق مسلم آنها مي‌باشد. در اين مكانيزم علاوه بر زيان‌هايي كه مردم از دست‌يابي به انرژي هسته‌اي متحمل شده است (همچون تورم، تحريم، انزوا و ...)، ظلمي نيز به آنان وارد مي‌شود و آن محروم كردن مردم از حقوقي است كه دولت موظف برآورده كردن آنها مي‌باشد.

تا بدين جا به اين رسيديم كه شعار انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست نه برخاسته از توده‌ي مردم بلكه جمله‌اي ديكته شده از بالا به آنان مي‌باشد و به قيمت از دست دادن حقوق مسلمي است كه از آنها گرفته‌شده است.

 

در مقالات بعدي بدين موضوع مي‌پردازم كه آيا به راستي اگر تمامي آنچه كه در بالا آمده است با انرژي هسته‌اي برطرف مي گردد يا نه و آيا روش‌هاي آسان‌تري نيز براي آن وجود دارد؟ و به دلايلي مي‌پردازيم كه دولت مي‌تواند انرژي مورد نياز كشور رار برآورده كند اما با برنامه‌ريزي‌هاي و مديريت‌هاي نادرست مردم را از آن بي‌بهره مي‌كنند.   

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:30  توسط آریا  | 

آرش كمانگير

(شاهكار جاودانه‌ي سياوش كسرايي)

 

برف می‌بارد؛
 برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه‌ها خاموش،
 دره‌ها دلتنگ؛
 راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...


بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
 رد پا‌ها گر نمی‌افتاد روی جاده های لغزان،
ما چه می‌کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک، آنک کلبه‌ای روشن،
 روی تپه روبروی من ...


 در گشودندم.
مهربانی‌ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستانِ خشم برف و سوز،
در کنار شعله‌ي آتش،
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو‌نوروز:


« . . . گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست.
آسمانِ باز؛
 آفتاب-ِ زر؛
 باغ‌های گل؛
دشت‌های بی در و پیکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
 بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛
 خواب گندمزارها در چشمه‌ي مهتاب؛
 آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
 غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛
 آرمیدن؛
چشم انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛
 جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

 
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
 هم‌نفس با بلبلان کوهی-ِ آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 
 گاه گاهی،
 زیر سقف این سفالین بام‌های مه گرفته،
 قصه‌های در هم غم را ز نم‌نم‌های باران‌ها شنیدن؛
 بی‌تکان گهواره‌ي رنگین کمان را
 در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی،
پیش آتش‌ها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن ...


آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.
 ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست. »

پیر مرد آرام و با لبخند،
کنده‌ای در کوره‌ي افسرده جان افکند.
 چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جست و جو می‌کرد؛
 زیر لب آهسته با خود گفت‌و‌گو می‌کرد:


« زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 
جنگلی هستی تو، ای انسان!

 
جنگل، ای روییده آزاده،
بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامن،
 آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل-ِ انسان! »

 
« زندگانی شعله می‌خواهد »، صدا سر داد عمو نوروز،
« شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود.
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

 
روزگاری بود؛
 روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر-ِ سیلی خورده هذیان داشت؛
 بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
 روز بدنامی،
 روزگار ننگ.


غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماریِ دلمردگی بیجان.

 
 فصل‌ها فصل زمستان شد،
 صحنه‌ي گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان‌های خاموشی،
می‌تراوید از گل اندیشه‌ها عطر فراموشی.


 ترس بود و بال‌های مرگ؛
کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه‌گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای مُلک،
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.
برج‌های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حدّ و از بارو ...


هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.
هیچ دل مهری نمی‌ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 
باغ‌های آرزو بی‌برگ؛
آسمان اشک‌ها پر بار.
گر مرو آزادگان دربند؛
روسپی نامردان در کار ...

 
انجمن‌ها کرد دشمن،
رایزن‌ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند؛
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، --
که مباداشان دگر روزبهی در چشم، --
 یافتند آخر فسونی را که می‌جستند ...

 
چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست‌وجو می‌کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:
« آخرین فرمان، آخرین تحقیر ...
مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ
آرزومان کور ...
ور بپرد دور،
تا کجا؟ ...  تا چند؟ ...
آه! ... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه‌ي ایمان؟ »


هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛
چشم‌ه،ا بی‌گفت‌و‌گویی، هر طرف را جست‌وجو می‌کرد. »


پیر مرد اندوهگین، دستی به دیگر دست می‌سایید.
از میان دره‌های دور، گرگی خسته می‌نالید.
برف روی برف می‌بارید.
 باد بالش را به پشت شیشه می‌مالید.


« صبح می‌آمد -- پیر مرد آرام کرد آغاز، --
« پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛ دشت نه، دریایی از سرباز ...
آسمان الماس-ِ اخترهای خود را داده بود از دست.
بی‌نفس می‌شد سیاهی در دهان صبح؛
 باد پر می‌ریخت روی دشت باز دامن البرز.

 
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
 کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن،
 مادران غمگین کنار در.


 کم کمک در اوج آمد پچ‌پچ خفته
.
 خلق، چون بحری بر آشفته،
 به جوش آمد؛
 خروشان شد؛
 به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
 از سینه بیرون داد. »

 
« منم آرش، --
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ --
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.

 
مجوییدم نسب، --
            فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده دیدار.

 
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
 

دلم را در میان دست می‌گیرم
و می‌افشارمش در چنگ، --
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ ...

 
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم!
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 
در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی است در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.

 
کمان کهکشان در دست،
 کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سر بلند کوه ماوایم؛
به چشم آفتاب تازه‌رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمانبر.

 
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز. »

 
پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

 
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك‌بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 
زمین می داند این را، آسمان‌ها نیز،
که تن بی‌عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است. »


درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.


« ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده خونبار می‌پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد،
به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛
به رویم سرد می‌خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را،
و بازش باز می‌گیرد.

 
دلم از مرگ بیزار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته‌ي آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می‌داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

پیش می‌آیم.
دل و جان را به زیور های انسانی می‌آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره‌ي ترس آفرین مرگ خواهم کند. »


نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:
« برآ، ای آفتاب، ای توشه‌ي امید!
برآ، ای خوشه‌ي خورشید!
تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله‌های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید،
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می‌گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امدیم را برافرازید،
چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.

 
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید. »

« زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجه‌ي خورشید.
هزاران نیزه‌ي زرین به چشم آسمان پاشید. »


« نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه.
کدامین نغمه می‌ریزد،
کدام آهنگ ‌آیا می‌تواند ساخت،
طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟
طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟


دشمنانش، در سکوتی ریشخندآمیز،
راه واکردند.
کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیر مردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد. »

 
بست یک دم چشم‌هایش را عمونوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،
در شگفت از پهلوانی‌ها.
شعله‌های کوره در پرواز،
باد غوغا.

 
« شامگاهان،
راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قله‌ها، پی‌گیر،
باز گردیدند،
بی‌نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صدهزاران تیغه‌ي شمشیر کرد آرش.

 
تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،
به دیگر نیمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.


آفتاب،
درگریز بی‌شتاب خویش،
سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 
ماهتاب،
بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت
سال‌ها بگذشت.
سال‌ها و باز،
در تمام پهنه‌ي البرز،
وین سراسر قله‌ي مغموم و خاموشی که می‌بینید،
وندرون دره‌های برف آلودی که می‌دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند،
و نیاز خویش می‌خواهند.

 
با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛
می‌دهد امید،
می‌نماید راه. »

 
در برون کلبه می‌بارد.
برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه‌ها خاموش،
دره‌ها دلتنگ؛
راه‌ها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ ...
کودکان دیری است در خوابند،
در خوابست عمونوروز.
می‌گذارم کنده‌ای هیزم در آتشدان.
شعله بالا می‌رود پرسوز
 ...

شنبه 23 اسفند 1337

 

پي‌نوشت:  اين شعر را براي اولين بار سوم راهنمايي شنيدم. و تا به امروز آن روز را در خاطر دارم.

پي‌نوشت: من ناسوناليست نيستم با اين وجود اين نياز را در خود و در عمق وجودم حس مي‌كنم تنها احساسي است، در گذر زمان. احساسي به وجود آمده در بطن زمان و ناگزير  آن را بيان مي‌كنم چراكه خيانت را نمي‌توانم به‌ اين حس روا دارم.

پي‌نوشت: جشن تيرگان فرخنده باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:42  توسط آریا  | 

بهار از دستای من پر زد و رفت ...

گل یخ توی دلم جوونه کرده ...

.........

..........

چی بخونم، جوونیم رفته، صدام رفته دیگه ...

گل یخ توی دلم جوونه کرده ...


پی نوشت:وای نمی دونم دوباره چی شده همه چی داره دور سرم  می‌چرخه  ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 22:20  توسط آریا  | 

 

خلنگ‌هاي بلند، رنگ زردي را در دشت القا كرده‌اند، گويي كه آفتاب عالم سوز اشعه‌هاي خويشتن را بدون هيچ چشمداشتي بر روي دشت پهن كرده است و موجودات دشت با بي‌تفاوتي اين دست مهربان را مي‌گيرند و روز‌ها را يكي پس از ديگري سپري مي‌كنند و در انتظار شبي سرد و خاموش مي‌نشينند از توصيف شب هنگام عاجزم چراكه به راستي موجودات در سايه‌ي سياهي شب، احساس آرامشي بيگانه مي‌كنند. خلنگ‌هاي دشت را نسيمي به حركت درمي‌آورد و موجوار سر به سمت شهري با جو سنگين خم مي‌كنند.

آفتاب نور خود را از شهر دريغ مي‌كند چراكه مردم شهر هم آغوش فراموشي‌اند و آفتاب هر نامهرباني را مي‌تواند بپذيرد جز فرآموشي. ناملايمت‌هاي موجودات دشت و بي‌تفاوتي خلنگ‌ها را مي‌پذيرد، اما فرآموشي شهرنشينان به هيچ وجه قابل قبول نمي‌باشد. بنابراين به هنگام طلوع پرده‌ي سياهي از ابرهاي تيره و تار بر روي خويشتن مي‌كشد و مردم شهر را از نور خود محروم مي‌كند. تنها آناني كه به دشت مي‌روند و در خلنگزار اطراف قدم مي‌گذارند، مي‌توانند چهره‌ي تابناك آفتاب را ببينند و از نور او استفاده كنند.

شهر غير قابل توصيف است چراكه هيچ چيز در آن تازه و نو نمي‌باشد. هيچ چيز تغيير نمي‌كند. تنها نقاب‌هايي كه بر روي چهره‌ي افراد مي‌كشند گهگداري تغيير مي‌كند و تبليغات هستند كه مي‌خواهند با نقاب كشيدن بر روي چهره‌ي شهر نماي آن را تغيير دهند و به ظاهر شهر را تغيير دهند. صداي بوق و كرناي تغيير از بالاهاي شهر به گوش مي‌رسد اما به راستي و در عمق چهره‌ي خاك خورده‌ي اين شهر غم‌ گرفته تغييري احساس نمي‌گردد و تنها نقاب‌ها هستند كه جاي خود را تغيير مي‌دهند و شهر، تنها شهر است با مردمي نقاب‌دار و چهره‌اي كهنه و خاك خورده.

 

از دورادور وزش نسيمي صبحگاهي به گوش مي‌رسد. نسيمي كه با خود ارمغاني به همراه دارد. ابرهاي تيره و تاريك را با خود به هيچستان مي‌برد تا به مردم شهر فرصتي دوباره دهد. فرصت دوباره‌ي بهره‌مندي. بهره‌مندي از نور آفتابي كه سال‌هاست با اين شهر فرسوده بيگانه شده است. زمان آشتي فرا رسيده است آشتي با حقيقتي كه سال‌هاست از اين ديار رخت بر بسته. مردم شهر به تماشا مي‌نشينند اما هنوز نقاب‌ها هستند كه پرده‌اي بين حقيقت و آنان كشيده‌اند. براي آنكه پرده‌ها كنار رود، باستي نقاب‌ها را بردارند. اما ترس، ترس از هويتي كه سال‌هاست با آن بيگانه‌اند، مانع از برداشتن نقاب‌ها مي‌شود. اما شايد فرصتي ديگر نباشد، شايد ديگر هيچ‌گاه نسيمي به شهر بازنگردد. شايد بار ديگر ابر‌هاي تيره و تار حجابي گردند بر نور حقيقت و ديگر آشتي دهنده‌اي سراغي از مردم شهر نگيرد. طبيعت هراسناك مي‌نگرد. ديگر خلنگ‌هاي دشت تكان نمي‌خورند و تنها نظاره‌گري هستند. دشت را هياهويي‌ فرا گرفته است. دشت‌نشينان مضطربانه مي‌نگرند و تقلا مي‌كنند.

گل‌ها و درختان و آب‌هاي روان همه نظاره‌گر اين شهر‌نشينان هستند كه آيا نقاب از چهره‌ي راستين خويشتن برخواهند كشيد يا همچنان بيگانه‌وار در پشت پرده‌اي از نقاب‌ها به حقيقت راستين خواهند نگريست !؟

    

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:21  توسط آریا  | 

 

بعد از 25 واحدي كه اين ترم پاس شد دوباره برگشتم. مدتي نبودم كه مثلاً درس بخونم. نمي‌دونم اصلاً چيزي خوندم يا نه اما به هر حال اين نيز بگذرد و بازگشتم. تابستاني در راه است و هزاران انديشه‌ي نيمه تمام ...

چندي پيش علي، من رو دعوتي كرد كه با اينكه مي‌دونم خيلي ديره اما اميدوارم عذرم رو بپذيره. منم به همون روشي كه همه تا به اينجا رسوندن اين بازي رو منم ادامه مي‌دم و دوستانم رو نيز دعوت مي‌كنم.

 

اول از همه خانم شقايق بيات كه دل نوشته‌هاشون سراسر احساسات و عشقي‌ست كه به زندگي دارند. همواره مادري مهربان و دوستي متفكر بوده‌اند. آدم هيچ وقت از خوندن دل نوشته‌هاشون سير نمي‌شه نوشته‌هايي سرار احساسات و صداقتي كه در آن موج مي‌زند. روحي لطيف كه پشت آن زنيست كه زندگي را قطره قطره چشيده است. چند روز پيش هم تولدشون بوده كه منم از همين جا با كمي تاخير تبريك مي‌گم و اميدوارم در تمامي مراحل زندگيشون موفق و پيروز باشند.

 

علي كلايي دوستي كه هيچ وقت فراموشش نمي‌كنم. نوشته‌هاش اشك آدم رو در مي‌ياره نمي‌دونم چرا وقتي نوشته‌هاش رو مي‌خونم تمام غم دنيا مي‌ريزه تو دلم، نواي ني او نوايي است از سراي ديگر است نوايي كه از عمق يك انسان برمي‌خيزد. تاثير گذار، متفكر، ساده و يك مرد واقعي. همواره برايت بهترين‌ها رو آرزومندم. (وبلاگش روباره مثل اينكه فيلتر شده مجبورين از فيلتر شكن استفاده كنين ولي حتماً برين چون ارزشش رو داره.)

 

فواد شمس دوستي كه مدت زيادي نيست كه مي‌شناسمش اما از قديم نوشته‌هايش را مي‌خوندم. نوشته‌هايش را همواره دوست داشتم (هر چند در بعضي موارد باهاش شايد موافق نباشم) اما سبك نوشتنش رو خيلي دوست داشتم. اميدوارم باز هم به روزهاي اوجش برگردد. نمايشگاه كتاب امسالم كه هيچ وقت فراموش نمي‌كنم.

 

الهام كشاورزيان ساده و پاك همچون آب روان. دختري از سرزميني ديگر با انديشه‌هايي زيبا و روحي از جنس خورشيد. زيبا فكر مي‌كنه و بعضي وقتا واقعاً آدم و تحت تاثير حرفاش قرار مي‌ده. جايش در اينجا خاليست اميدوارم همواره در هر كجا كه هست شاد و پيروز باشه.

 

  پريسا ورجاوند  مدت زيادي نيست كه بلاگ جديدشو باز كرده. دلنوشته‌هاش زيباست و متفاوت. متفكري عميق. نوشته‌هاش رو ولي قبلاً فقط خودش مي‌فهميد چي مي‌نويسه اما مثل اينكه به جمع زمينيان برگشته. از معدود كسايي كه مي‌تونه بعضي وقتا درك كنه كه من چي مي‌گم. امدواريم همواره موفق باشي.  

 

روزبه فقيهي اصلاً اهل نوشتن نيست(چه كار كنم بايد واقعيت رو بگم ديگه ;) ) اميدوارم كه اين بهونه‌اي باشه كه بيشتر بنويسه. بالاخره دوست هرچي قديمي‌تر باشه ارزششم بيشتره و اين يكي از اون با ارزشاست. فكر كردنش رو دوست دارم و از بحث كردن باهاش لذت مي‌برم (بگذريم آخرشم هركي حرف خوشو ميزنه ;) ). دوستي خوب و مهربان و با محبت و دوست‌داشتني. امتحاناش هم كه تموم بشه قول مي‌ده بيشتر بنويسه.

 

محمد حسين بادامچي نمي‌دونم چرا هر دو يك چيز و مي‌گيم اما هميشه زبونمون با هم ديگه فرق داره. ولي بالاخره اصل همه چيز يك چيز بيشتر نيست ديگه مگه نه؟ متفكري كه فكر مي‌كند و مي‌نويسد و بي‌خود دست به قلم نمي‌برد. هر چند جاي نقد بسياري هست اما اميدوارم همچنان فكر كردن و بازگشت به اصل را سرلوحه‌ي كارش قرار بده و روزي نرسه كه پوچيات اونو تو خوش غرق كنه.

 

سارا پاكدامن دختري از جنس خاك ولي با روحي از جنس باد. متفكر، عميق، باهوش. هيچ‌گاه پرده‌ي اين دنيا جلوي چشمان بينايش را نگرفته و روزمرگي دستان پاكش را نيالوده. بر روي خاك راه مي‌رود اما در آسماني بي‌كران پرواز مي‌كند. شعر‌هاش رو هم حتماً بخونين كه اگه نخونين از دستتون رفته.

 

آرش بقايي مردي متفكر كه با ديگران فرق دارد. انديشه را سرلوحه‌ي كارش قرار مي‌دهد و بي‌خود خودش را اسير دنياي دون و پست اطرافش نمي‌كند. كار كردن و بودن باهاش رو دوست دارم. از نوشتنش خيلي خوشم مي‌ياد. حتماً اگه كاري خواستين شروع كنين باهاش مشورت كنين چون ضرر نمي‌كنين. 

 

پي‌نوشت: 18 خرداد هم تولد علي بوده كه مي‌دونم خيلي ديره ولي از همين‌جا بهش تبريك مي‌گم و همواره برايش بهترين‌ها رو آرزومندم. ازش هم تشكر مي‌كنم كه من رو هم دعوت كرد.

پی نوشت: اسامی رو به ترتیب سن سعی کردم بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:35  توسط آریا  | 

نگاهی به کتاب بادبادک باز

 

حسن چهره‌اي آشنا از مردم زحمت‌كشي است كه از هر آنچه كه دارد مي‌گذرد و در نابرابري كه جامعه او را محكوم كرده است، زندگي‌ مي‌كند. او عادت كرده است و تصور مي‌كند كه نابرابري و آنچه كه جامعه به او تحميل كرده است، عين حق و عدالت است. حسن مثال بارزي از يك انسان از خود بيگانه است. كسي كه با بيگانه شدن نسبت به شخصيت و جايگاه‌ والاي انساني‌اش در راهي قدم برمي‌دارد كه جز نابودي و اسارت نتيجه‌اي در بر ندارد. او بي‌عدالتي‌ها و نابرابري‌هاي موجود را عين عدالت و برابري مي‌داند.

براي تغيير حسن بايستي بنيان‌ها و ساختار‌هاي جامعه را به كلي فرو ريخت و همه چيز را تغيير داد وگرنه حسن‌ها همچنان در خواب غفلت و فراموشي خواهند خفت. حسن نسل‌هاست كه حسن است و اين چيزي جز سنت نمي‌باشد. در اين سنت حسن همواره حسن خواهد ماند و اين عين ازخودبيگانگي و معيشت زوال‌آوري كه حسن با آن زندگي مي‌كند و شب را به روز و روز را به شب مي‌رساند. روزگار حسن را حسن بار مي‌آورد و او را در دامان خود پرورش مي‌دهد و از او يك حسن مي‌سازد. حسن واقعيت راستين جامعه است در حالي كه فرسنگ‌ها با حقيقت انساني خويش فاصله دارد.

 

و اما امير، امير نمونه‌ي بارزي از سرمايه‌دار مي‌باشد، سرمايه‌اي كه از عصيان به دست نيامده است اما در وراي آن از خود بيگانگي عميقي وجود دارد كه جامعه بدان خو گرفته است. قضيه براي امير به كل فرق مي‌كند، امير حاصل يك سنت نمي‌باشد بنابراين امير همواره امير نمي‌باشد همانگونه كه او همانند پدرش نبود فرزند او نيز همانند او نخواهد بود. براي امير بودن، بايستي جنگيد و اين جنگ، جنگ بر سر قدرت و سرمايه است. كساني كه ضعيف‌تر هستند در اين نبرد مي‌بازند و از صحنه حذف مي‌گردند. روزگار نيست كه امير را امير بار مي‌آورد. امير خود امير مي‌شود. قدرت چهره‌هاي گوناگوني دارد يكي از آن چهره‌ها هوشمندي مي‌باشد و امير با هوشمنديي كه از خود نشان مي‌داد، موقعيت‌ها را به نفع خود  تغيير مي‌داد. اما اين هوشمندي و قدرت همواره زلال و پاك نمي‌باشد چرا كه صحنه، صحنه‌ي نبرد بر سر قدرت و سرمايه است و در اكثر مواقع خيانتي است كه به انساني روا مي‌گردد تا نياز‌هاي امير را برآورده كند. امير سنت‌ها را به اجرا در مي‌آورد و حسن را حسن بار مي‌آورد. حسن با وجود امير است كه حسن مي‌شود. امير مجري سنت‌هاست در حالي كه خود پيرو سنت‌ها نمي‌باشد.

 

عاصف عين قدرت و سرمايه است. عاصف در ظاهر شبيه امير است اما در واقع عاصف موجودي كاملاً در تضاد با امير است. امير مجري سنت‌هاست در حالي كه عاصف خود سنت‌ است (يعني به وجود آورنده‌ي سنت‌هاست). امير سنت‌ها زا به وجود نمي‌‌آورد چرا كه سنت‌ها وجود دارند و او تنها عاملي است كه آنها را به اجرا در مي‌آورد تا بتواند در بازي قدرت و سرمايه دست و پا بزند. اوست كه از حسن، حسن مي‌سازد. اما عاصف، عاصف را هيچ چيزي، براي قدرت‌خواهي و انحصارطلبي و افزون‌خواهي او، نمي‌تواند متوقف كند. بنابراين از هر وسيله‌اي براي رسيدن به آنها سود مي‌جويد و سنت‌ها را بنا مي‌كند تا قدرت را در دستان خويشتن بگيرد، تا تاريخ را آن‌گونه كه مي‌خواهد رقم‌زند و جبر را در جامعه حكم‌فرما سازد. عاصف عامل رواج و نهادينه‌سازي ازخودبيگانگي در جامعه است چرا كه همين از خودبيگانگي موجودات است كه به قدرت او مشروعيت مي‌بخشد و سرمايه‌ي او را محيا مي‌كند.  حسن‌ها مقلد‌هاي سنتي هستند كه عاصف در جامعه ترويج مي‌كند و اميرها مجرياني هستند براي نهادينه كردن اين سنت‌ها بنابراين خود(اميرها) سهمي ار اين قدرت و سرمايه مي‌برند.

ازخود‌بيگانگي حسن موجب مي‌گردد كه اين سنت‌ها را عين عدالت و حتي آزادي و برابري بداند. و هنگامي كه به آنها عدالت و آزادي و برابري تلقين گرديد و قتي آنها با سنت‌ها خو گرفتند و آن را عين حق دانستند به قدرت مشروعيتي ناخواسته مي‌بخشند و خود عاملاني مي‌شوند براي رسيد عاصف به قدرت و سرمايه‌ي بيشتر.

 

 

بادبادك‌باز رماني واقعي است كه در آن حسن و عاصف و امير شخصيت‌هايي با نمود‌هاي كاملاً حقيقي هستند كه به كرات در جوامع بشري مشاهده مي‌گردد. بادبادك‌باز هيچ نقشه‌ي راهي را به ما نشان نمي‌دهد و تنها جامعه‌اي واقعي را ترسيم مي‌كند و در انتهاي آن تنها كاري را كه انجام مي‌دهد برافروختن شعله‌هاي اميد است، اميد به آينده‌اي كه هيچ از آن نمي‌دانيم اما گذشته‌ي شوم و پليد آن را به خوبي مي‌شناسيم.

 

پي‌نوشت1: اين نوشتار برداشتي بود از كتاب بادبادك‌باز اثر خالد حسيني.

پي‌نوشت2:  در ادامه‌ي تخريب ملي- مذهبي‌ها همچنان رويداد‌ها ادامه دارد.

پي‌نوشت3: رويدادهاي ديگري نيز در حال وقوع است. نشريات، مقالات، نوشتارها، اخبار همه حاكي تحولات فرهنگي است كه بعضاً نام مهندسي فرهنگي، انقلاب فرهنگي و ... بر روي آن مي‌گذارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:7  توسط آریا  | 

 

روزشمار تاریخ این چند ماه و چند سال را مرور می کنم اتفاقات نه چندان خوشایند که همانند قطعات پازلی در کنار یکدیگر قرار می گیرند و همه بیانگر کینه‌‌ورزی‌های قدرتِ شوم و پلیدی است که از هیچ وسیله ای برای مشروعیت بخشیدن به خود اجتناب نمی‌کند. بوی گند انحصارطلبی و افزون‌خواهی می‌آید.

 

اندیشه‌ها (چه درست چه غلط) را می‌خواهند در گورستان تاریخ با نامی نکبت‌بار خاک کنند و روی آن را با کفنی که از خون توده‌ها سرخ گردیده است بپوشانند. این توده‌ها بودند که تاریخ را رقم زندند و با تغییر تاریخ و آنچه که توده‌ها انجام دادند جز خیانتی به آنان نمی‌باشد.

 

چند صباحی است که کم‌لطفی عده‌ای شامل حال تاریخ‌سازان و مردان تاریخ ایران‌زمین گردیده‌است. مجوز‌ی داده نمی‌شود، از دور هم جمع شدن‌ها جلوگیری می‌شود(1،2) و آنها را در پشت پرده‌ای از بدنامی می‌خواهند دفن کنند و نام آنان را در تاریخ این سرزمین بخشکانند.

 

من به شرح وقایع این چند وقت و آنچه بر آنان گذشته نمی‌پردازم تنها گوشه‌ای از آنچه در جامعه‌ی کوچک دانشگاهی (آن هم در دانشگاه بی‌جنجال شریف) در این راستا در حال وقوع است و تکه‌های هرچند ناچیزی از این سناریو می‌باشد را بیان خواهم نمود.

در تاریخ 31 /1/1378 در روزنامه داخلی دانشگاه شریف در صفحات داخلی به مناسبت ملی شدن صنعت نفت مقالاتی در این راستا منتشر گردید. مقاله‌ای با عنوان " مصدق تا سه ماه قبل از ملی شدن صنعت نفت جزو مخالفین بود " در راستای تخریب چهره‌ی مصدق چاپ شده‌بود که در آن مصدق را فردی غیردمکراتیک، غیرمبارز، ترسو، سودجو و فردی که حتی ملی‌گرا نیز نبوده نام برده است(متن کامل مقاله). در شماره‌ی بعد اعتراض هیات علمی دانشگاه را به دنبال داشت و نامه‌ی یکی از اساتید که شدیداً این مقاله را موهن و بی‌اساس تلقی کردند، چاپ شد و در دو شماره‌ی بعد عذر‌خواهی روزنامه‌ را به همراه داشت. ‌در ادامه‌ی این پروژه‌ی ناموفق علی طاهری (نویسنده‌ی مقاله‌ی فوق) در یکی از نشریات وابسته به بسیج دانشجویی اعتراض شدید خود را نسبت به این عمل اعلام نمود و مقالاتی دیگر در این راستا نوشت که هدف از آن تنها تخریب چهره های شاخص ملی- مذهبی بود ( آن شماره‌ی نشریه تنها مطالبی در این زمینه بود). و این تنها وقایعی نه چندان اثرگذار در روزشمار تاریخی یک دانشگاه خموش بود و آنچه که در خارج از این جامعه‌ی دانشجویی رخ می‌هد بسی شدید‌تر و گسترده‌تر می‌باشد. به نظر می‌رسد که می‌خواهند شدیداً نیروهای ملی- مذهبی را در تنگنا قرار دهند و با تغییر تاریخ، این عناصر را در تاریخ زنده‌به‌گور کنند. سناریویی که برای تخریب و تغییر تاریخ برای سودجویی عده‌ای خاص و حذف اندیشه‌های مخالف در عرصه‌ی نمایش گذارده‌شده است.

 

سکوت در برابر این چنین وقایعی خیانت به تاریخ و بشریت می‌باشد. بایستی سکوت را شکست و  نقشه‌های شوم آنان را در هم ریخت. بایستی واقعیت تاریخی را به نمایش گذارد تا نتوان از آن سوء استفاده نمود و هرآنگونه که می‌خواهند تاریخ را نفع خود تغییر دهند. بایستی انحصار‌طلبان و کینه‌ورزان را گوشه‌نشین کرد و آنان را در تاریکی‌های دنیایشان تنها گذارد.

 

پی‌نوشت: 1

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:23  توسط آریا  | 

 

آنان كه فرياد آزادي بشر را سر مي‌دهند و مي‌خواهند كه او را قيد و بند‌هاي پوچ و كژراه‌ي زمانه‌ي دير آشناي تاريخ برون آورند و انسانيت و وجدان آگاه و بيدار او را به خويشتن باز گردانند به راستي مي‌دانند كه نخستين گام در اين راه خودآگاهي مي‌باشد. خودآگاهي انسان را از روند روزمره و زوال‌آور زمانه بيرون مي‌آورد و او را رويارو با گذر چِندِشناك زمانِ خويشتن مي‌كند.

 

خود‌آگاهي نخستين راه مبارزه با زوال و مرگ تدريجيست. اولين گام‌هاي گريز از روزمرگي با شناخت آغاز مي‌گردد. انسان‌ها گنه‌كار نيستند، بلكه به خودآگاهي راستين نرسيده‌اند. نخستين قدم براي خودآگاهي، آگاهي، روشنگري مي‌باشد و اين روشنگري از طريق طيف روشنگر جامعه و يا اتفاقات خاص و تصادفي به وجود مي‌آيد.

 

بنابر وظيفه‌اي كه طيف روشنگري بر عهده دارد، روند مبارزاتيِ منطقي‌اي بين آنان و انحصار‌طلبان و قدرت‌مداران شكل مي‌گيرد كه هر يك بنا به بينششان سعي در انحراف افكار عمومي به سوي خويشتن دارند، با اين تفاوت كه روشنگران در پي تزريق آگاهي به توده‌ها هستند و انحصار‌طلبان به دنبال سم‌پاشي و گرفتن آگاهي از توده‌ها و ازخود‌بيگانه‌ كردن آنان مي‌باشند. اين جدال تگاتنگ به تقريب در تمامي ادوار تاريخ بشري وجود داشته‌است. به گواه تاريخ، تا به امروز هيچ‌گاه جوامع بشري به رهايي كامل از چنگال قدرت‌مداران دست‌پيدا نكرده‌اند با اين وجود انحصار‌طلبان هيچ‌گاه به ثبات كاملي نرسيده‌اند.

 

قدرت همواره در پي بر هم زدن تعادل بين حقيقت و واقعيت در راستاي تحريف حقيقت و برپايي واقعيتي به دور از حقيقت مي‌باشد و نتايج آن روزمرگي و از‌خودبيگانگي و زندگي حيواني مي‌باشد به دور از هرگونه آزادي و برابري‌.  در راه مبارزه با اين فاجعه‌ي انساني بايستي حقيقت را به ميان انسان‌ها بازگرداند و پرده‌ي ضخيم و ناجوانمردانه‌ي واقعيت موجود را از برابر ديدگان آنان كنار زد و آنان را با نور رهايي از بند‌هاي واهي آشنا كرد. رهايي به يك چيز ختم مي‌شوند و آن خودآگاهيست، خودآگاهي تنها راه نجات بشريت از اين دالان مخوف‌ و سرد زندگيست و همه‌ي اين موارد زير سايه‌ي حقيقتي راستين پنهان گرديده‌است تا انسان‌ها تبديل به موجوداتي وابسته و بيگانه گردند كه تنها در جبر تاريخ شركت مي‌جويند. اقتصاد و سياست و  ... همه ابزار تحكيم جبر بر نسل انسان‌هاست.

خودآگاهي راسيتين تنها در پرتوي زندگي و معاشرت در كنار ساير انسان‌ها و تفكر به نوع زندگي بشري حاصل مي‌گردد. خودآگاهي نياز به عينيت‌بيني (مشاهده‌ي وضع موجود) و احساس نياز براي تغيير شرايط موجود و تبديل آن به جايگاهي انساني دارد. اين نوع خودآگاهي خودآگاهي اجتماعي مي‌باشد كه همواره انحصارطلبان و قدرت‌مداران با آن مبارزه كرده‌اند تا شورشي بر عليه وضع موجود به وقوع نپيوندد و تاريخ را جبرگرايانه رقم زنند.

بهترين راه براي جداسازي انسان‌ها از حقيقت، وابسته نگاه‌داشتن آنان به نياز‌هاي اوليه زندگي مي‌باشد از اين طريق قدرت تصميم‌گيري و فكركردن و زندگي راستين از انسان‌ها گرفته مي‌شود و آنان همواره در روزمرگي‌اي ساختگي دست و پا مي‌زنند. انحصارطلبان نيز خود به حقيقت راستين پي نبرده‌اند بلكه انان نيز خود وابسته‌ي پوچياتي بيش نيستند با اين تفاوت كه تاريخ را آنان رقم مي‌زنند و با خودآگاهي جدالي دايمي را آغاز مي‌كنند.

 

نخستين گام براي رهايي بشر از جبر و معيشت زوال‌آور بازگشت به خوشتن اصيلي است كه بشر قرن‌هاست از آن دور‌افتاده است. روزي فرا خواهد رسيد كه نور حقيقت، تاريك‌خانه‌ي زندگي تمامي انسان‌ها را در خود محو گرداند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:29  توسط آریا  | 

 سال‌ها در اين اندرز‌گاه دانش، عده‌اي جوانمرد سعي بر آن داشتند كه به ما بفهماند كه علم چيست و چگونه بايستي بدان دست يافت و از آن بهره برد. هنوز جامعه‌ي كنوني ما با مفهوم علم امروزي بيگانه است و توانايي درك آن را ندارد و هراز چندگاهي اين ناداني وجوديت مرا سرد و خاموش مي‌كند.

 

كلاس انديشه‌ي اسلامي 1، موضوع جلسه : برهان عقلي و استدلالي براي وجود خدا،

براي اثبات وجود خداوندي برهان‌هاي عقلي فراواني تا به امروز ذكر شده است كه يكي از آنها برهان سينوي مي‌باشد.

من در اينجا خجالت مي‌كشم كه نام برهان و يا استدلال بر آن نهم و از آن به عنوان دليل و منطقي براي اثبات وجود خدا استفاده كنم. دلايل و روندي كاملاً غير منطقي، ناقص و نقض‌پذير براي وجود خدا آورده‌شد و هر كجا كه نقصي به چشم مي‌خورد خواننده به اعتقاداتش ارجاع داده‌مي‌شد.

 

معلوم نيست كه اين نادانان مي‌خواهند علم را به كدامين بي‌راه بكشانند.

 

باز هم مي‌گويم علم معنا و مفهومي خارج از اعتقادات آدمي دارد و هنگامي كه اين دو به نادرستي با يكديگر خلط گردند جز كژراهي در راه علم و دين چيز ديگري نمي‌باشد و نتيجه‌ي ديگري جز تخريب هر دو ندارد.

پي‌نوشت: ببخشيد كه ناقص نوشتم ولي آنچنان نااميد و دلسرد شده‌ام كه ديگر ناي سخن گفتن از آن را ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:34  توسط آریا  | 

 

شهر شلوغ است،‌زمين را انسان‌هاي افسار گسيخته‌اي پر كرده‌اند كه در پي هيچ از يك سو به سوي ديگر مي‌دوند. تاريخ ارام آرام گام برمي‌دارد و اين سرزمين نكبت‌بار شلوغ و شلوغ‌تر مي‌گردد. همه چيز در جنب و جوش است. ديگر زماني براي از دست دادن وجود ندارد چرا كه همگان از زمان عقبيم. خيلي عقب. خستگي را با لحظه‌اي استراحت پر مي كنيم و پس از آن دوباره هياهو، جنب‌وجوش. سكون و سكوت مايه‌ي ننگ است.

 

تبليغات بر روي در و ديوار شهر بوي تعفن حركت را مي‌دهد، رسانه‌هاي رنگارنگ همه بوي حركت و جنب‌وجوش دارند. در وراي تمامي كثافت‌هاي روزمرگي، تنها كار است كه تقدس پيدا مي‌كند و آدمي  تبديل به موجودي مي‌گردد كه بدون كار، بيگانه و نفرين شده است. آري روزمرگي خالي از هرگونه سكون و سكوتي است، حتي براي يك لحظه. ثانيه‌ها مي‌گذرد و موجود پست همچنان در لجنزار دست و پا مي‌زند چراكه كاري جز دست و پا زدن را نياموخته است.

 

در وراي تمامي شلوغي شهر و جنب‌وجوش روزمره و كار مقدس، سكون و سكوت و تنهايي جاريست. سكوتي كه انسان را به فكر فرو‌ مي‌برد ، سكوني كه به او انرژي پرواز را مي‌دهد و تنهايي كه او را به قله‌هاي خويشتن باز مي‌گرداند. خودآگاهي به وجود آمده او را از روزمرگي بيرون مي‌اوردو در او بال پرواز تا اوج انسان بودن را مي‌دهد.

 

اين سكون و سكوت و تنهايي از شهرنشينان گرفته مي‌شود تا پرده‌ي تاريكي بر ديدگانشان بكشند و قدرت را در دستان كثيف خويشتن بگيرند. شورش بر عليه روزمرگي، شورش بر عليه حاكميت انسان‌هاي پست و خود‌خواه است. بي ‌تفاوتي كه افلاطون از آن سخن گفت تنها در سايه‌ي تقدس بخشيدن به كار روزمره به وجود مي‌آيد. سايه‌ي سنگين در كنار يكديگر بودن و لحظه‌اي تنهايي را نچشيدن سراسر زندگي شهر‌نشينان را پر كرده است، مردم شهر دست در دست يكديگر آواز مي‌خوانند، با يكديگر قدم بر‌مي‌دارند و خويشتن را در جمعيت غرق مي‌كنند