در يك كلمه تنهايي انسان دليل روشني است كه وقايعي اينچنيني را به وجود ميآورد. در پي تشويش عقايد يا نفي وضع موجود نيستم بلكه خواهان تبيين وضع موجود و شناسايي هويت انساني ميباشم با استفاده از وقايع اخير و وقايعي اينچنيني. (با ذكر اين نكته كه من وضع موجود را بررسي ميكنم و هويت واقعي انسان را بر ملا ميكنم، در پي پيشبيني آينده و راه حلي براي تغيير وضع موجود نميباشم. در انتها ميتوان نتيجهگيري كرد اما چون اين نتيجهگيري ممكن است آثار نامطلوبي داشته باشد هيچگونه نتيجهگيري نميكنم.)
نكتهي بسيار بسيار بسيار مهم : من تنها در پي آن هستم كه بگويم تنهايي وجود دارد (بنا به تعريفي كه از آن خواهد شد.) و در پي بررسي خوب و يا بد بودن اين مسئله نيستم. به علت فقدان كلماتي كه نياز داشتم من خودم مجبور شدم كلماتي را به وجود بياورم و تعريف كنم. بنابراين ممكن است برداشتهاي اشتباهي از جاي جاي اين نوشتار شود و اين به علت ناتواني نويسنده در نگارش مطالب است اما داراي تناقض منطقي نميباشد ميتوانيد با خودم در ميان بگذاريد تا موضوع را روشنتر بيان كنم و اين ضعف نويسنده در نوشتن ميباشد و اميدوارم در آينده بتوانم آنچه را كه در ذهنم هست بهتر بيان كنم.
دفعهي پيش وضع موجود را به صورت تاريخي بررسي كردم و حوادثي اينچنيني را طبيعي توصيف كردم كه با توجه به وضع موجود راه فراري از آن وجود ندارد. اين بررسي يك بررسي تاريخي بود كه با شواهد تاريخي همراه بود.(هر چند همچون اين نوشتار حاوي نتيجهگيري نبود و نتيجهگيري را به خواننده واگذار كرده بودم.) اما اين بار به دنبال يك بررسي تاريخي نميباشم بلكه ميخواهم پا را فراتر بگذارم و انسان را از ديدگاه فلسفي بررسي كنم. تشريح اين واقعيت كه چرا تاريخ اينچنين تكرار ميشود و انسان در اين وادي در كجا قرار دارد و چرا اينگونه عمل ميكند. بنابراين با شناختِ حقيقتِ انسان ميتوان راهكارهاي فرار از وقوع چنين حوادثي را بيرون كشيد يا جوامع را اصلاح كرد. (كه خارج از حوصلهي اين نوشتار است و بحث در اين مورد بسيار است.)
با اين پيش فرض آغاز ميكنم كه انسان داراي اختيار ميباشد (حدود اختيار زياد اثري در اين نوشتار ندارد.) فرض ديگري كه در اين نوشتار از آن استفاده ميشود فرض قوهي تعقل ميباشد. اين فرض را ميكنيم كه انسان داراي قوهي تعقل ميباشد. فرض ديگر اين است كه، انسان داراي شناختي نسبت به خود و دنياي پيرامونش ميباشد و داراي افكار و عقايدي براي خودش است. (مهم نيست كه اين شناخت چگونه حاصل شده باشد – تجربي بر اساس احساسات يا با تفكر و بر اساس تعقل – بلكه آنچه مهم است اين است كه هر كدام از انواع بشر براي خود شناختي از حال حاضر خود و دنياي اطرافش دارد.) نكتهي بعدي كه در اينجا لازم است عنوان شود اين است كه مهم نيست كه اين شناخت درست است و كدامين عقيده يا طرز تفكري درست ميباشد بلكه آنچه در اين نوشتار مهم است اين است كه هر كدام از ما شناختي براي خود داريم و اين شناخت و طرز تفكر در همهي ما وجود دارد. عقايد نتيجهي شناخت است و جداگانه نميتواند در فرض قرار گيرد بعداً فرآيند تبديل شناخت به عقايد را بررسي ميكنيم.
حال اين شناختي كه در ما وجود دارد باعث مي گردد كه ما دنياي خويش را با توجه به شناختي كه از آن بهدست آوردهايم تبيين كنيم و هر آنچه كه ما داريم -- عقايد، افكار، عملكرد ما در شرايط مختلف، طرز تفكر[1] – نتيجهي شناختي است كه در ما به وجود آمده است. هر آنچه كه از انسان بيرون ميآيد نتيجهي شناختي است كه در او به وجود آمده است چراكه شناخت ما با توجه به شرايط گوناگون ما را وادار ميكند كه در شرايط گوناگون تصميم گيري كنيم. به نظر ميرسد كه اين طرز تفكر جبر را القا ميكند كه ميتوان نام "جبر شناختي"[2] را بر آن نهاد يعني با توجه به شناختي كه هر كس دارد عملكردش از پيش معلوم ميباشد. اما با بررسي دقيقتر اين موضوع و موشكافي بيشتر ميبينيم كه چنين نميباشد و اختيار همچنين جايگاه خود را حفظ ميكند. اين مرحله كه پس از شناخت است (و در ادامه از آن به عنوان "شناختِ انتخابگر"[3] ياد ميكنم)، خود با اختيار انتخاب شده است و اختيار در مرحلهاي قبل از شناخت انتخابگر وجود دارد. اين جمله را بيشتر باز ميكنم، انسان به طريقي كه مهم نميباشد چيست، از اطراف خود شناخت حاصل ميكند و با توجه به خصوصيت تعقل و اراده(اختيار)، خود نتيجهگيري و انتخاب ميكند يعني از آنچه باعث شناخت ميشود – رويدادها، حوادث، مطالعات شخصي، ديدهها، شنيدهها، آزمايشها و ... – انسان آنها را با تجزيه و تحليل (قوهي تعقل-ِ خود) با اراده و اختيار نتيجهگيري ميكند و "شناخت انتخابگر" حاصل ميگردد. از اين پس به بعد بر اساس شناخت به وجود آمده در شرايط گوناگون عملكردهاي گوناگوني از او سر ميزند. "شناختِ انتخابگر"[4] مرحلهاي است پس از شناخت، كه در آن پس از انتخاب (مرحلهي اختيار)، «معيارها، عقايد و ...» شكل ميگيرد.
توجه شود كه در بالا با چند پيش فرض سادهي : اختيار، قوهي تعقل و شناخت نسبت به دنياي پيرامون و درون، به نتايج حاصله رسيديم. تا اينجا منظور از "شناختِ انتخابگر" را نيز متوجه شديم.
با مشاهده در جوامع انساني و بررسي روابط بين انسانها و مشاهدهي اعمال آنها به سادگي ميتوان پيبرد كه عملكردها، طرز فكرها، رفتارها، عقايد و ... در افراد مختلف در قبال حوادث يكسان متفاوت ميباشد بنابراين ميتوان نتيجه گرفت كه "شناختِ انتخابگر" در افراد گوناگون متفاوت ميباشد و اين در حال حاضر يكي از خصوصيتهاي بارز انساني است كه در افراد گوناگون، "شناختِ انتخابگر" متفاوت ميباشد. (ريشهيابي نميكنيم چرا چنين است بلكه فعلاً مشاهدهي خود را بيان ميكنيم كه چنين است.) ممكن است در بعضي افراد موارد مشتركي پيدا شود اما به طور كلي و در بسياري از جزئيات افراد در "شناختِ انتخابگر" با يكديگر فرق دارند.
در اينجا مثالي ذكر ميكنيم براي روشنتر شدن مفهوم كه خواننده "شناختِ انتخابگر" را تنها در اعتقادات نبيند بلكه ميتوان ديد كه شناخت انتخابگر حتي در سادهترين مسائل روزمرهي ما دخيل است. براي مثال هنگامي كه با دوستان خود به رستوران ميرويد هر كدام از شما غذايي را سفارش ميدهيد كه ممكن است يكي باشد يا متفاوت يعني شما در شرايط يكسان انتخاب متفاوتي كرديد كه اين نتيجهي شناخت انتخابگر شما ميباشد. اگر شما بيمار باشيد و تنها يك غذا را بتوانيد بخوريد آن غذا را ميخوريد از اين حادثه نبايد برداشت اشتباهي شود چرا كه شما در مرحله شناخت فهميديد كه بيمار هستيد، خصوصيات غذاها رو فهميديد، از روي دانستههاي قبلي ميدانيد چه چيزي براي شما مضر ميباشد سپس با اختيار كامل غذاي مورد نظر را انتخاب ميكنيد. بنابراين شما در مرحلهي "شناخت انتخابگر" غذا را انتخاب كرديد. حال در يك يكِ مسائل روزمره ميتوان اين موضوع را بررسي كرد و ميتوان دريافت كه افراد در "شناخت انتخابگر" با يكديگر فرق دارند. حتي در مسايل عقيدتي نيز ميتوان به هنگام عملكرد و جزئيات اين تفاوتها را احساس كرد كه هيچ يك از افراد بشر داراي يك "شناخت انتخابگر" يكسان نميباشند. (از سادهترين مسائل روزمره تا پيچيدهترين آنها)
تا به اينجا مفهوم "شناختِ انتخابگر" را فهميديم و دريافتيم كه افراد بشر در اين "شناخت انتخابگر" با يكديگر تفاوت دارند. اين تفاوت در "شناخت انتخابگر" است كه باعث ميشود افراد در شرايط يكسان و در قبال مسائل گوناگون عكسالعملهاي متفاوتي را نشان دهند.
حال به تشريح تنهايي[5] ميپردازيم. تنهايي به معناي جدايي در عمق وجود انساني ميباشد. هر يك از افراد بشر جدا از ديگران شناختي را حاصل ميكنند، انتخاب ميكنند و عمل ميكنند و در هر يك از افراد بشر اين تفاوت دارد. اين تفاوت در عمق هر يك از افراد بشر وجود دارد و در مسائل گوناگون، انسان آن را بروز ميدهد. انسانها در عمق وجود خود و از مرحلهي ابتدايي كه شناخت ميباشد و مرحلهي بعدي كه انتخاب از روي تعقل ميباشد، يكه و جدا از ديگران است. هر چند شرايط محيطي اثر گذار ميباشد اما در عمق وجود انساني تصميمگيريها رخ ميدهد كه در آنجا به هنگان تصميمگيري انسان تنهاست، يعني اثر ميگيرد اما اوست كه انتخاب ميكند[6] و تفكر ميكند. اثر بخشي از شرايط بيروني در مرحلهي شناخت است كه باز هم اين اثر بخشي براي افراد گوناگون متفاوت ميباشد و تجزيه و تحليل و انتخاب به تنهايي انجام ميشود. (توجه داشته باشيد كه اختيار و قوهي تعقل را به عنوان پيش فرض گرفته بودم.) بنابراين در اين دو مرحله ميتوان جدايي بين انسانها را مشاهده كرد و اين مسئله نتيجه ميدهد كه در "شناخت انتخابگر" انسانها متفاوت ميشوند. در دو مرحلهي نخست انسان تنهاي ميباشد و در مرحلهي آخر كه نمود تمامي موارد قبلي است تفاوتها ظاهر ميشود تفاوتهايي كه نتيجهي تنهايست.[7]
جدالها و برخوردها هنگامي شكل ميگيرد كه اين "شناختهاي انتخابگر" اثرها و عملكردهاي بسيار متضادي را در مسائلي واحد، به دنبال داشته باشند. بنابراين جدالها، برخوردها و حتي جنگهاي جهاني به وجود ميآيد. و جالب اينجاست كه تمامي اين موارد برخواسته از تنهايي انسان است، تنهايياي كه خصوصيت بارز انسان است.
....
(ادامه دارد)
پينوشت: گفتم نتيجهگيري نميكنم چرا كه اين نتيجهگيري شايد چهرهي خوشايندي نداشته باشد و آثار نامناسبي را به همراه داشته باشد. بنابراين تنها به بيان تنهايي بشر اكتفا كردم.
پينوشت: نوشتار ديگر من در اين باره با عنوان كلمات نامفهوم كه شايد مكمل اين باشد و حاوي عقايد شخصي نويسنده در مورد تنهايي.
پينوشت: اين نوشتار نيز در مورد تنهايي است كه خيلي وقت پيش نوشتم و تنها احساساتي دروني است. خارج از هر گونه منطق و استدلالي و بررسي تنهايي اما امروز اين نوشته معناي خيلي بيشتري پيدا ميكند.
[1] . اين موارد در ادامه نتيجهي "شناختِ انتخابگر" هستند كه در ادامه توضيح داده ميشود.
[2] . اين يكي از كلماتي است كه با توجه به نيازم خود به وجود آوردم و نتونستم معادل بهتري براي اين كلمه پيدا كنم.
[3] . اين يكي از كلماتي است كه با توجه به نيازم خود به وجود آوردم و نتونستم معادل بهتري براي اين كلمه پيدا كنم. شايد يكي از بزرگترين ايرادهاي اين نوشتار اين است كه نتونستم اين كلمه رو به خوبي توصيف كنم.
[4] . چون اين كلمه، كلمهاي جديد است بنابراين ارتباط برقرار كردن و درك درست از آن كه منظور نويسنده ميباشد سخت است بنابراين توضيحاتي تكميليتر ميدهم. در واقع مرحلهاي با مضمون شناخت و انتخاب و "شناخت انتخابگر" وجود ندارد. بلكه شناخت پيش از همه چيز است و فرايند انتخاب (اختيار) و "شناخت انتخابگر" با يكديگر رخ ميدهد و جداگانه از يكديگر نميباشند. در واقع مرحلهي "شناخت انتخابگر" جايي است كه فرد براي خود چيزي را ميسازد. اين چيز ميتواند يك عقيده و يا يك عملكرد يا يك احساس يا يك انتخاب و ... باشد. و چون شناخت با زمان تغيير ميكند بنابراين شناخت انتخابگر وابسطه به زمان است و در لحظه به وجود ميآيد و در آينده ممكن است تغيير كند چون شناخت كه پيش از اين مرحله ميباشد در زمان تغيير ميكند. ما فرايند رسيدن به يك انتخاب يا عملكرد يا عقيده را بررسي ميكنيم بنابراين واجب بود چنين كلمهاي تعريف گردد. در واقع "شناخت انتخابگر" و اختيار با هم پديد ميآيند اما "شناخت انتخابگر" نتيجهي شناخت و اختيار ميباشد بنابراين اختيار را مرحلهاي بين شناخت و "شناخت انتخابگر" قرار دادم.
[5] . اين كلمه نيز در اين نوشتار با مفهوم روزمرهي آن متفاوت است.
[6] . بايستي اين نكته را دقت كرد كه ما اختيار را به عنوان پيش فرض قبول كرديم.
[7] . البته اين تحليلها به هنگامي اعتبار دارد كه پيش فرض اختيار و تعقل بر قرار باشد. به نظر نگارندهي اين نوشتار در بعضي از جوامع اين فرضها بر قرار نميباشد كه بررسي اين موضوع و تحليل چنين جوامعي در حوصلهي اين مقاله نميگنجد.


